تبليغاتX
باغ . بهار . بنفشه

باغ . بهار . بنفشه

یادداشت های هر از گاهی و بی گاهی

یکم. چیزهای زیادی در این دنیا نمی شناسم که بسیار خوشحالم کنند. نه اینکه نباشند، یعنی من نمی شناسم شان! وقتی کمی نزدیک می آیند، تازه حس شان می کنم و بعد می شوند رنگ چند لحظه ی این زندگی... اما بعضی چیزها از دو فرسخی هم داد میزنند که چقدر خوش و دلخواه و عالی اند. مثل زندگی در کسوف ِ امشب. 21:15 سالن دو فلسطین، و یک عالمه دوست و آشنای خوب که دیدنشان نفس آدم را تازه می کند...

و وقتی این خوشی های بزرگِ انتظار کشیده ام را لای این همه اشتباه محتوایی منگنه می کنند، ترجیح می دهم که از آن لذت بگذرم و کمتر با عقیده و باورم بازی شود. ترجیح می دهم، هرگز زندگی در کسوف را روی پرده نبینم، یا اصلا هیچ وقت نتوانم ببینم، ترجیح می دهم سکوت کنم، ترجیح می دهم دیگر جز برای خودم، برای هیچ کس تکرار نکنم که این نگاه جنسیتی، یک توهین بزرگ است. ترجیح می دهم برای آدم هایی که همیشه محدودیت را پذیرفتند، هرگز احساسی به تلخی الان من را تجربه نکرده اند و معمولا جز خواسته های لوکسِ پشت ویترینی، خواسته دیگری نداشتند، حرفی از حقوق برابر و آزاداندیشی نزنم. ترجیح می دهم سکوت کنم. نرود میخ آهنین در سنگ... گفتن و گفتن، راه حل این مسئله ها دیگر برایم نیست.و تو، تو که راحت تلفن می کنی و می گویی اجازه ندارم 8 شب رانندگی کنم مگر اینکه برادرم همراهم باشد، که نیست، چه می دانی همین خوشی ها امثالِ من را زنده می کند، نه مهمانی خانوادگی وحقوق ماهیانه و اضافه کاری و جمع شدن مرخصی هایم برای لمیدن ِ روزهای آخر اسفند! چه می دانی زندگی یعنی خواستن و ساختن و بدست آوردن؟چه می دانی... چه می دانی که بعضی ها این طورهرگز راضی نشدند و نمی شوند، به بهای هرچه باشد... آه. از این همه فقر! همین بس. زندگی که می گذرد. کم یا زیاد. پر یا نصفه و نیمه.

دیّم. عمران معصومی هم آزاد شد. در پست قبل نگفته بودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 7:15  توسط مرضیه.ع  | 


یکم. وبلاگ من از آن وبلاگ هایی نبوده و نیست که آدم های خیلی غریبه سر و کله شان پیدا شود و بیایند بخوانند و چه و چه .اما گاهی اتفاق هایی می افتد که مدتی فکر این را در سرم می اندازد که "نظرات پس از تایید نویسنده..." نمی دانم. چرا باید یک نفر انقدر حالش نا خوش باشد که از بلاگفا یک لینک بگیرد و دهانش را خالی کند یک جایی، روی آخرین پست. از اینکه همیشه بعضی جرئتِ حقیقیِ نداشته شان را در خیابان های مجازی بالا می آورند، متاسف شدم.

دویّم. دیشب نوشتم: شاید فردا دیگر چشم هایم را باز نکنم. نمی دانم چرا این را می گویم. یعنی می دانم.بگذار نگویم. در چنین شبی، همه اندوخته خوشی و روحیه ام را برای آدم هایی که دوستشان داشتم آوردم سر زبانم، نوک انگشتانم، در قدم ها، روی لبخندم... به آن یک نفر گفتم که 4شنبه می خواستم با 4-5 شاخه نرگس نازک بدوم یک جای شهر دنبالش که باورش هم نمی شود، دلم برایش تنگ شده است... به یاد یک نفر انداختم که دوستش دارم، در ذوق تجربه ی اولین سفر یک نفر شریک شدم، اشک های یک نفر را نادیده گرفتم، و خستگی یکی دیگر... و گرمی و قهقهه و سرخوشی. و بعد روی صندلی وارفته تر از من، جلوی یک تاکسی و بعد،بی حال زیر لحاف آبی این تحت... پرواز اما نکردم. بدم نمی آید دیگر بروم.

سیّم. دلم که برایت تنگ می شود این را گوش می دهم.سفربخیر.



+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 15:39  توسط مرضیه.ع  | 

به همه دوستانی که می آیند و می نویسند و می روند(احتمالا و از کم نویسیِ من و تاخیر در پاسخ دادن به کامنت هایشان نا امید می شوند):
با خواندن بعضی چیزها، تصویر لودر برایم تداعی می شود. به حساب بی نزاکتی نویسنده وبلاگ می گذارید، یا تخیل قوی اش نمی دانم. هرکدام که خواستید... ولی هرگز نمی توانم قبول کنم با خواندن یک مطلب از یک نفر بتوانم کیلومترها برایش ابراز عقیده کنم، ابراز نگرانی، نقل قول یا هرچه... مگر اینکه خودم را بی پروایانه، آزاد احساس کنم...

اوضاع اسف ناکی است این کامنت کاری ها.


+ نوشته شده در  شنبه 10 بهمن1388ساعت 3:48  توسط مرضیه.ع  | 

به صفورا گفتم، 12 روز، تا الان شد، 14 روز!

14 روز می شد و سرجمع 180 و خورده ای ای میل نخوانده و بی نهایت نوشته و وبلاگ و به اشتراک گذاشته و چه و چه...

حرف هایی از خبر، و امثال ِ "قطعه چند، ردیف چند" که از راه حنجره های دوستان ارتباطم را، همچی کشککی، با انها حفظ کرده بودم،

و حرف هایی از بی خبری ما آدم ها و دل نوشته و این چیزها.

و ریدر آدم را می ترساند، از این سرعت. یا اسمش چه باشد؟ از این حجم متصل اطلاعات!

ای...امان


+ نوشته شده در  شنبه 10 بهمن1388ساعت 3:30  توسط مرضیه.ع  | 

مگر می شود حوصله ی نوشتن و گفتن را هم داشت؟ قرار امروز صبح مان را گذاشتیم شرق که حواس من و حواس رفیقم پرت چیزی جز خودمان و حرف هایمان نباشد. چه ساده انگارانه! رادیوی تاکسی روشن بود و چرند پشت پرند! که مسلمان ساکت نمی نشیند و هتک حرمت امام و حرامیان آمده اند باز به میدان و آهای... و ترافیک رسالت تا میدان و اس.ام.اس و عجز و لابه ی رفیق مان که زودتر بیا، روانم مخدوش ِ این مردکه ی مصاحبه چی، در حاشیه ی مسجدالرسول شد! و من باز درگیر این کلمه ها و دستاویزها بودم که اهانت به چه؟ کدام ساحت؟ و پیاده شدم و بلندگوی مسجد صدای قرآن را فرستاده بود به آسمان. و اتوبوس ها و انی سلمٌ لمن سالمکم خامنه ای، حربٌ لمن حاربکم خامنه ای. و مگر می شود دید و نگفت... و این میکروفون ها و دوربین و این مصاحبه چی ها، ایده قرص های خوراکی های ولایت مداری یا اصلاح ژنتیکی برنج و دانه های روغنی و غنی سازی شیر مدارس را زنده می کرد و مگر می شود کار دیگری کرد که مردم ندانند و نخواهند که بدانند؟ مگر می شود طور دیگری بنشانیم شان یکجا و برای عمر ناچیزمان گریه کنند نه؛ زار بزنند و ما بغض...

و رمیدیم به هفت حوض و فلکه اول و آمیختیم با شهر و آن بادکنک های سیاه پشت شیشه آیس پک و کاست های  عمو حسین ِ مدّاح اهل بیت و متواری شدیم به انقلاب. از نفر اول پرسیدم: ببخشید چه خبر است؟ نگاهی به چادر رفیقم انداخت و چاقچور  ِ من، و ذوق زده یا شاید هیجان زده گفت: راه پیمایی است امروز دیگر! و کاپشن آرم دار هلال احمرش را به تن کرد... و کفن پوش های سرمایی و کلاه نمدی به سر ،و دسته های پنج شش نفره ای که به خیابان اصلی سرازیر می شدند و کالسکه ی صورتی یک کودک و دردی که برای کودکان این زمانه حس می کنیم... و پاشنه ی کفشِ  پنجاهی از آن صد زن، و چیزی شبیه خشم، و مردهایی که از مقابل می آمدند... و از پشت شیشه ی یک کافه مرگ بر منافق را شنیدیم و دستی برایشان بلند کردیم... و یک جا نزدیک سکو و داربست و حسین حسین ، یک وانت دیدیم که آب میوه می داد و مردم از هر سه طرف وانت، روی پنجه پا و کول دیگری... بنوش به یاد حسین! و نرده های جنوبی دانشگاه را روابط عمومی با انزجار خودش از ما آراسته بود و یاد حرف یک همکلاسی افتادم که می گفت: می خواهم جزو هر حزب و فرقه ای باشم، جز این لُمپن های... و افاضات رحیم مشاعی درباره  20 میلیون از 24 میلیون رای محمود، که مربوط می شود به مخالفان نظام! بخندیم یا گریه کنیم؟ و بلوار، از کجا تا میانه های کریمخان، 323 های اسقاطی و گازسوزهای شرکت واحد و بی.آر.تی های لوکس و همه چیز به عشق رهبر آمده بود...

کشیدیم تا هفت تیر. درد خودمان را مرهم یا درد مملکت؟ نیامده بودم اصلا از این چیزها بنویسم.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 دی1388ساعت 11:19  توسط مرضیه.ع  |