تبليغاتX
باغ . بهار . بنفشه

باغ . بهار . بنفشه

یادداشت های هر از گاهی و بی گاهی


نمناک می نگری

دور

پُرسان

خاکی ِ نگاهت

بر گونه ام

لبم

دستم

تار مویم

...

می گریزم

وزن سکوت

وزن سوال

بر پشت نگاهم

واژگون.


روانه!/یاسمن آرامی


بعدازظهرهای منتظر جمعه؛ نغمه های ماشین تحریر- صد و بیست و هشت


+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 20:13  توسط مرضیه.ع  | 


سفیدی برف و روی کلاهم، تیک و تیک، و جُفتک نبود آن چه می انداختم؛ تلاش ِ پرواز یک آدم ِ بی بال بود و چه خوش! تن گرم درخت و دست های لُخت و لاغرش رو به آسمان. زیبا نیست؟
بینظیر است این زمان!
+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 16:59  توسط مرضیه.ع  | 

سرد زمستانی بود هوای دیروز و دویدیم در مسجد که نماز ظهر بخوانیم و نماز دیگر، که حیاط مفروش مسجد را برخلاف همه ی عصرهای سوزناک این روزها خالی نیافتیم و جماعتی که از زور سرما شانه ها را داده بودند بالا و جفت کرده نماز می خوانند و بید بید می لرزیدند و صدای سخنرانی و بلندگوی همیشه در صحنه ی مسجد هم می آمد... لرزیدیم و به حال خوش افراد و نماز ِ زیر سقف آسمانشان غبطه خوردیم و رفتیم داخل... پرده ی بانوان و اقایان را کشیده بودند کنار و مانیتور ان جلو هم روشن و یک میز و یک جوانک 20 و چند ساله و یک بلندگو، و یک بنر آویزان در محراب که: "ای ستاره های چرا نشسته اید؟ می کنند پاره عکس ماه را..." و سی و اندی جوانک بیست و اندی ساله در دو-سه صف جلوی فضای درون مسجد که پای منبر نداشته ی مراسم، پا منبری می کردند و مثل همیشه دفترچه ها در دست و خودکار ها می جنبید. رفیق مان اصرار کرد که نمانیم و مثل آن دیگرانی که عطای شوفاژهای مسجد را به لقایش بخشیده بودند، بیرون نماز بخوانیم. شیطنت ام گرفته بود و خلاصه ماندیم.

بساط پخش اسلاید هم براه بود و میان ظهر و عصر من، گفتند که می خواهند یک فایل صوتی از بیانات آقای فاطمی نیا در رابطه با وقایع اخیر را پخش کنند و من خدا خدا می کردم که نماز این رفیق پا منبر نشین ِ چندین و چند ساله ی این آقا زودتر تمام شود و حرف هایش را بشنود. کیفیت صدا خوب نبود اما به وضوح می شد کلمه ها را شنید و لحن تندش را تشخیص داد که در حمایت از ولایت فقیه امروز دیگر هیچ کوتاهی توجیه ندارد و آسیب به این مقام، آسیب به مملکت اسلامی ماست و الخ. رفیق ما چارتا یکی، سلام داده و نداده صدایش در آمد و جوشید که به خدا قسم این صدا، صدای معلم اخلاق ما نیست و من عمری به صدای این آدم از بلندگوی مسجد و محله گوش داده ام... و دنبال هزار نمونه ی این طرفی و ان طرفی دیگر در ذهنم گشتم که کم هم نبود؛ اما فکر اضطراب و التهابی یا تعصبی که رفیقم از شنیدن این حرف ها دچارش شده بود، غم انگیزتر بود... آشفتگی است رفیق من. آشفتگی ست. و هزار اس.ام.اسی که این روزها به سمتم روانه شده است و پیراهن عمروعاصی و قرآن بر سر نیزه... قران های بر نیزه و عجب است که این تمثیل انقدر هم قد و قواره ی این روزگار است! عجب است که در ادبیات مان، برای ادای احترام و ابراز تعلق خاطر به یک رهبرسیاسی از کلمه "ساحت" استفاده می کنیم... عجب است یک روز قرآن را بر سر نیزه دیدن چشم آنها را رو به حقیقت بست و در زمانه ی ما دیدن یا ندیدن پاره کردن تصویر یک رهبر سیاسی....

/ الله اعلم.



پ.ن.بخوانید. اینجا

پ.ن.این عکس را هم ببینید: اینجا

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آذر1388ساعت 23:31  توسط مرضیه.ع  | 


باران که روی روسریت بارید

طرح فرودگاه

با چارگوشه ی طلایی بخار شد

همزادهای من همگی می گریستند

باز آمدم به خانه

و ژرژتِ معطر را

روی سروده هایم گستردم

آهسته خشک می شد

و بوی اشک های تو اهسته می پرید

خورشید بازگشت

آواز من 

عنبر نسیم شد

و سایه بلند هواپیما

از روی آن گذشت


محد علی سپانلو

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آذر1388ساعت 22:4  توسط مرضیه.ع  | 

 

اولین کتابی که از کالوینو خواندم، کمدی های کیهانی بود، از نمایشگاه کتاب 82 خریده بودم، به پیشنهاد یک آدمی به اسم "ظروفچی" (که اسم کوچکش را یادم نمی آید و اول دبیرستان معلم آزمایشگاه شیمی ما بود و آن روز ایستاده بود پشت غرفه ی نمی دانم کدام نشر...) خریدم و کمدی های کیهانی را، که به نظر خیلی ها شاهکار خلاقیت و ساختارشکنی کالوینو است، چندباری صفحه اولش را باز کردم که بخوانم اما جاذبه ی جلد و طراحی اش بیشتر از 3-4 صفحه نمی توانست ایده آل رئالیست من را دنبال خودش بکشد و کتاب را بستم تا 4سال بعد! و (این یعنی 4سال اسم آن بخت برگشته جلوی چشم من رژه می رفت...) و بعد ان روزها مهسا زبان و ادبیات ایتالیایی می خواند دانشگاه تهران، و اوج خوشی ما بود که آن زمستان، لابلای کتابهای باریکو و بوتزاتی و بنّی و کالوینو پرسه بزنیم و از یادداشت نویسنده و مترجم یک کتاب، یک نویسنده دیگر را کشف کنیم. و یک بار شش یادداشت برای هزاره بعدی را خریدم و خواندم (و دادمش به مهسا که بخواند و رفتم برای خودم یکی دیگر خریدم اما دادمش به حانی و یکی دیگر و یک نفر دیگر و خلاصه از خیر داشتن این کتاب در کتابخانه ام گذشتم و این شده بود مرام ما در خواندن و پیشنهاد دادن بعضی کتاب ها...) و بعد اگر شبی از شب های سرد زمستان مسافری را خواندیم و شیفته ی فصل اول داستان و شروع بی مقدمه اش شدیم و بعد ناتالیا گینزبورگ آمد روی کار و فضیلت های ناچیز و شوهرم و کلاه گیس و نامه های ولتر به زبان انگلیسی را پیدا کردم و کاندید و خلاصه فهمیدیم که این سلیقه، دیگر همان قبلی نیست... و من مجذوب نرمی و روانی نوشته هایی ام که پر از خیال و بی معطلی داستان می سازند و آدم را می کشند تو و لابلای اسم ها و شهرها و لقب ها گم می کنند و بی مهابا حرف های خشک و جدی کتاب های دیگر را حسابی، تر می کنند. و این رسم کواه نویسی است شاید و به قد و قواره ی یک رمان نمی رسد.

 کالوینو، استاد ادبیات عزیز ِ ما، بارون درخت نشین ِ 300 و اندی صفحه ای را نوشته و مثل همیشه یک ساختار اجتماعی یا فرهنگی را زیر سوال برده و در همان صدک اول پسر 12ساله بارون روندو، که همه زندگی اش را در آرزوی دوک شدن مُردگی می کند، را به ستیز آنچه قواعد اشرافی ِخانواده حکم می کند، می فرستد بالای درخت و زندگی بالای درخت را برای یک بارون تصویر می کند. کالوینو کارش رمان نویسی نیست اما. کارش نوشتن یک روز یک ناظر انتخاباتی است یک روایت کوتاه، با همه جزییات و وسواس های کالوینویی اش، با بستر سازی قوی فرهنگی و سیاسی برای یک داستان.

بارون درخت نسین یک داستان نیست. مثل کارهای سلینجر است که 5عنوان کتاب را با تیراژ میلیونی به چند زبان دنیا، در حقیقت روایت چندگانه از یک رخداد است، از یک خانواده، چند سال پیش و چند سال پس! کوزیمو و داستان بارون هم همین است. می تواند بعد از مرگ پدر دیگر ادامه پیدا نکند، یا سر و کله ویولتا دوباره پیدا نشود یا داستان درخت سه راهبه... می تواند نقش شخصیت های داستان را معوق نگذارد و فضای تازه بیاورد در داستان و یا می تواند منظرش را عوض کند... بارون درخت نشین انقدر در داستان زندگی کرد که دیگر هیچ چیزی برای تخیل ما باقی نماند.

 




پ.ن. اینجا می توانید پی.دی.اف بارون درخت نشین و بعضی کتاب های دیگر را پیدا کنید. (یا می نویسد: شوربختانه موردی یافت نشد...)

پ.ن. گذشته از همه ترین هایی که به یک نفر می دهیم و می دهند، کرم کتاب راجع به کمدی های کیهانی و نویسنده اش،حرف های جالبی زده است: نگاه انسانی کالوینو در خلق داستان ها ستایش برانگیز است...


+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 10:4  توسط مرضیه.ع  |