یکم. چیزهای زیادی در این دنیا نمی شناسم که بسیار خوشحالم کنند. نه اینکه نباشند، یعنی من نمی شناسم شان! وقتی کمی نزدیک می آیند، تازه حس شان می کنم و بعد می شوند رنگ چند لحظه ی این زندگی... اما بعضی چیزها از دو فرسخی هم داد میزنند که چقدر خوش و دلخواه و عالی اند. مثل زندگی در کسوف ِ امشب. 21:15 سالن دو فلسطین، و یک عالمه دوست و آشنای خوب که دیدنشان نفس آدم را تازه می کند...
و وقتی این خوشی های بزرگِ انتظار کشیده ام را لای این همه اشتباه محتوایی منگنه می کنند، ترجیح می دهم که از آن لذت بگذرم و کمتر با عقیده و باورم بازی شود. ترجیح می دهم، هرگز زندگی در کسوف را روی پرده نبینم، یا اصلا هیچ وقت نتوانم ببینم، ترجیح می دهم سکوت کنم، ترجیح می دهم دیگر جز برای خودم، برای هیچ کس تکرار نکنم که این نگاه جنسیتی، یک توهین بزرگ است. ترجیح می دهم برای آدم هایی که همیشه محدودیت را پذیرفتند، هرگز احساسی به تلخی الان من را تجربه نکرده اند و معمولا جز خواسته های لوکسِ پشت ویترینی، خواسته دیگری نداشتند، حرفی از حقوق برابر و آزاداندیشی نزنم. ترجیح می دهم سکوت کنم. نرود میخ آهنین در سنگ... گفتن و گفتن، راه حل این مسئله ها دیگر برایم نیست.و تو، تو که راحت تلفن می کنی و می گویی اجازه ندارم 8 شب رانندگی کنم مگر اینکه برادرم همراهم باشد، که نیست، چه می دانی همین خوشی ها امثالِ من را زنده می کند، نه مهمانی خانوادگی وحقوق ماهیانه و اضافه کاری و جمع شدن مرخصی هایم برای لمیدن ِ روزهای آخر اسفند! چه می دانی زندگی یعنی خواستن و ساختن و بدست آوردن؟چه می دانی... چه می دانی که بعضی ها این طورهرگز راضی نشدند و نمی شوند، به بهای هرچه باشد... آه. از این همه فقر! همین بس. زندگی که می گذرد. کم یا زیاد. پر یا نصفه و نیمه.