تبليغاتX
باغ . بهار . بنفشه

باغ . بهار . بنفشه

یادداشت های هر از گاهی و بی گاهی

دارن دیوارهای دانشکده رو میشورن.بعدش می خوان رنگ بزنن.حوصله ام سر رفته.در به دررفقا می گردم که ببینمشون.با هم یه گپی بزنیم.امتحان آلی دارم. همیشه اون ۵-۶ صفحه آخر بد درددیه.حانیه همش آناتومی داره و امتحان و (از همون کوفت و در و زهر مارها...)چشمه آپ نمیکنه.اس ام اس ها دلیور نمیشه.تو هوا گم می ره...همش فکر می کنم امروز ۳شنبه است و فا اومده.مریم اینا اسباب کشی کردن و من دلم میخواس میدیدم خونه جدیدشونو.حوصله ندارم.صدای غیژ غیژ این پرینتره رو اعصابه. یه سری به سحر(صدا)زدم.چه اوضاعیه.انگار که یکی  اصلا احساس امنیت نکرده باشه...هی خشونت و تنش...شاید نمینونستم براش بکامنتم که:یواش ! اینجا که میتونم بگم... الان بالا  آز فیزیک دارم.حوصله امیرآباد پایین اومدن بعدشو ندارم...اه حانی چقدر بد اخلاقه...امروز تو دانشکده یه خبرایی بود.خلوت.آروم...توی کتابخونه یخ زدیم اما.وبلاگ چه چیز مزخرفیه.نوشتن رو از یاد آدم میبره.دیشب شب شیشه ای ندیدم.سارا میگفت به چالش کشیده بود این مردک(جاسبی)رو...امروز به حانی گفتم :نمیخواد یه نفسی چاق کنه؟ بی تامل گفت:نه! سولماز داره زنگها برای که به صدا در میآیند رو می خونه. ای ول...حوصله ام کنکوری سر رفته.بی طاقت بی تحمل بی...بی...بی...تنها.

حوصله ندارم.پس تو کی میای فا.؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 15:39  توسط مرضیه.ع  | 

برگه انتخاب واحدها اومد.

بیو ساختار. آز آلی . زیست میکروب. سلولی . متون.... با هزار تا ازمایشگاه و کوفت و درد و زهر مار...

هنوز نمی دونم.

بحث های خشن من و سارا هیج وقت نتیجه نمیده.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 17:27  توسط مرضیه.ع  | 

در استكان چاي مي ريزم
                           يكي براي خودم 
                            ـ يكي براي تو.
و مي نوشم چاي داغ را
                             يك جرعه از استكان خودم
                                يك جرعه از استكان تو.
و اين سان تقلا مي كنم
باور كنم
                    تو روبروي ام نشسته اي
       و با من چاي مي نوشي
 
-اكنون
كه رفته اي . 
 
 
از یادم میرود آن  راه های گاه به گاه برای دیدنت و شنیدن!
                                           -آنچه امیدش در ذهن من پر بود اما در زبان تو جایش خالی...
...
از یاد میرود آن بی راه ها...
از یاد میرود...
از یاد میروی...
 
پ.ن.   تقصیر فا شد.اول صبحی بد جوری جبهه گیری نوستاژیکی کرد...
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 6:53  توسط مرضیه.ع  | 

از جا پرید.

دلقک داشت روی تشک وسط صحنه بالا پایین می پرید.گردنش را صاف کرد. موزیک بلند بود و ردیف اولی ها بی وقفه کف می زدند.

سرش را به پشتی تکیه داد.آرنج راستش را روی دسته پهن کاناپه برگردند و با دست دیگر کنترل تلویزیون را از صفحه براق عسلی جدا کرد.و با انگشت سبابه دکمه مستطیل شکل آن بالا را نشانه گرفت. تصویر چاق دلقک خیلی زود به یک خط افقی باریک تبدیل شد و بعد جایش را دا د به مرد آرام روی کاناپه و لامپ سفید آشپزخانه.

کم کم صدای خسته و کش دار پمپ آب ماشین شهرداری را شناخت.تیک تیک خفه ساعت و اتاقی که حالا خیلی هم تاریک به نظر نمی رسید...

خمیازه گشادی کشید.بدنش را به چپ کش داد و عینک را از روی میز قاپید. و رفت تا در نور زرد و ضعیف  لامپ یخچال خودش را سرگرم کند. 

پ.ن.  سلینجری هاش صلوات! ( ضمن عرض پوزش...)

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 12:24  توسط مرضیه.ع  |