چراغ قوه، آلت پخش موسیقی و از همه مهم تر؛ چای پرتقالی را (که البته بعدها به هارمونی عجیب اش با عناصر فضا پی بردیم ) همان اول کار جا گذاشتم.
سفرمان با کولد استاپ استارت خورد و مهتاب و مهتاب کشی. آن لحظه هنوز مسئله ی پلاکارد برای حمل بیمار مطرح نشده بود که هنوز پشت درد و سر درد و تهوع و دردهای ¼ و نفرین های ¾ ی پیدا نشده بودند که همسفر (ر) هنوز یاد ایام و گونیای نقشه کشی نیفتاده بود و هول میگرن برش نداشته بود و همسفر (الف) حالش به جا بود و بنده دچار کوه زدگی و صخره افتادگی نشده بود و همسفر (ب) به نفرین زانو به پایین مبتلا نشده بود که همسفر (ص) یکه تاز سرخوشان چمع بود. که مسیر طاقت فرسای ضرب در 3 جزیره را رکاب نزده بود و هیچ با استراتژی دردناک " توجه به مسیر نه هدف" همسفر (الف) آشنا نبود و چه می دانست که زین درد مشترک هرگز جدا جدا... بگذریم.
از کجا می گفتم؟ از سخنرانی هم سفر (ص) که یادش رفته بود آماده کند و به جایش پای داستان های شیمیتسه ای در کوپه ی بی در و پیکر و بی چفت و بست ما باز شد و داستانی که آن مرد عجیب تعریف کرد و شپش سگ و امداد فوری و کیف آرایش و خلاصه: کافه ی زیر دریا ! که گرد و خاک بحث های چنین و چنان مدرسه ای را حسابی پاک کرد یا شاید با خنده گردش وارد دهانمان می شد و پایین می رفت و در اتاقک های ششی مان رسوب می کرد و همان جا می ماند تا سرفه ی بعدی... نمی دانم!
آسمان کرمان قطاری بود یا قطارش آسمانی بود یا شتر آسمانش دو کوهان. صبح بود و ما که بی میل از خیر املت صبحانه مان گذشته بودیم و به "یادم نمی آید چه" بسنده کرده بودیم، از کادر گل و گشاد یک عکس یادگاری با زمینه بنفش قطاری و آبی آسمانی و کرم خاکی بیرون رفتیم و در تنگی یک سمند خیر روی هم یا زیر هم و نه کنار هم جا گرفتیم تا آن اسطوره ی تعاونی شماره چهار (یا چند؟!عدل !).... و کرایه دادیم 48000 ریال کرمانی ( همسفر (ص) نوشتی؟!)
اسطوره ی تعاونی شماره چهار (یا چند؟!عدل !) الهامی بود از کلام:" ان الله مع اللا بروکرمون" که خداوند با بی برنامه هاست بود که نقطه ی عطفی هم در تاریخ شد که غروب (واگر حتی را نگویم: شب) یک روز طوفانی مسافرانی در دریای آرام و هوای خنک بندر قایق سواری کردند، بدون جلیقه!!
و شاید ماموریت 6 نفره ی ما هم از همان لحظه شروع شد و ماجرای قلعه پرتقال و محل دپوی تفاله ها و اجداد آب پرتقال گیری و مولینکس. که هم سفر (ص) در یک فضای کاملا جدی به بنده و همسفر (ت) می گفتند که سر منشا همه مشکلات بشر به گند کشیدن مفاهیم است. که آن لحظه هنوز تجسم هفت آسمان عرفان با 41 دزد بغداد توام نشده بود که اگر چنین نبود همسفر (ص) حتما ازاین اظهار نظر تند خود داری می کرد. خدا می داند....
داستان به کجا رسیده بود؟ به تعاونی شماره 4 و اسکله ی با هنر و امتناع ما از سوار شدن به کوووفت دریایی و قایق های شب رو در میان طوفان....چون تیره شد نور امید یاد آرید سرود دیروز... صحیح و سلامت رسیدیم به ساحل؛ کوله ی سبز! بگیر!، آبی بگیر!، آبی قرمز! بگیر!، چمدون! کجایی؟ های بگیر!
باز کارمان رسید به آن دستشویی سرنوشت ساز و بعد در به در دنبال منزل آقای راستین!؛آقای بی منزل! و خلاصه یک اسم تازه شنیدیم که گویا یک معصومه هم داشتند؛ جنگانی؟ جنجالی؟!
وارد شدیم،چه ورودی! ورداَ مورداَ !!... در از پاشنه در آمد با ضربه ی یک فقره کاندارپ زرهی!!
اما مسئله اینجا بود که که در هیچ کجای خانه نشانی از اسم های آشنای ما نبود؛ حسن...معصومه... فقط 3 تابلوی نقاشی بود که ارتباط به زور منطقی را بین دوستان هنرمند ما و اتاقی که در آن شربت می خوردیم و شیشه ی شربت را از صاحبخانه طلب می کردیم ایجاد می کرد. و البته افسانه ی پرتقال را هنوز در آن زمان سر نگرفته بودیم که روند تاریخی فرش نخودی و بشقاب های پرتقالی و قاشق و چنگال و پارچ و لیوان را به ارواح پرتقالی ربط می بدهد.
بازدید شبانه ی ما از قلعه بسیار الهام بخش بود. ایده ی عکاسی در شب و آن ملودی کوتاه اما گیرا هم همانجا شکل گرفت...(مهتااااااااب! ای مونس عاشقا! ) و آرزوی یک شب کنار دریا خوابیدن...
که زود هم تحقق یافت و کمتر از 24 ساعت بعد در خلیج مفنغ(بر وزن مصدق) بید و بید می لرزیدیم و نوک انگشتانمان از دغدغه ی روشن کردن یک شمع می سوخت.
و دور آتش و جنجال نان. و مادر بیچاره و بچه های یتیم و عموی لامروتی که ارث را بالا کشیده بود و یک قلوپ آب هم رویش. و توهم آن توطئه که تهرانی ها تنها خوری می کنند! که ما بادمجان خوردیم و سیب زمینی و خیال نان تافتون و نودل و مایع ماکارونی!... "بخور! خودت را از بین نبر!"
آن شب( یعنی همان شب میدان نشینی و دستشویی سرنوشت ) معصومه آمد و معما حل شد که چه طور ، اهدی است و جعفر برادر حسن است و این جا خانه ی آقای جنگانی!
صبح روز بعد عقده املت در قطار به طرز خوشایندی از دل ما گشوده شد. یک صبحانه ی همه چیز تمام! و از همه مهم تر در یک اتاق در بسته و دور از چشم صاحبخانه!!... و سوی سرنوشت رفتیم و استراتژی " توجه به مسیر نه هدف" همسفر (الف) از همان لحظه ضرورت و اهمیت جست و تعلق خاطر او به دوچرخه و دوچرخه سواری شدت و حدت یافت. که غروب روز بعد طرح پیشنهادی اسکاچ و ریکا و تشت ظرف های نشسته ی خودش را هیچ نشمرد و رفت که در بسته دکان دوچرخه دار را بکوبد...
رسیده بودیم به صبح یکشنبه . یکشنبه ای که شب اجرای 10000 شمعی بود و هنر محیطی. و خبر رسید که یک شب دیگر از شدت باد کار تعطیل شده است! کار، کار اراده بود و پایداری که امیدت با این باد ها خاموش نشود و فتیله اش نم نکشد! یک طرف کوه بود و یک طرف دریا. و شمع ها لابلای صخره و سنگ و ساحل. و نمادها و جوانه های کودکان غزه! از بالای یک صخره تا درون یک غار. تا لبه ی موج های مدی دریا!
قصه اش قصه ی تکرار بود و بیش از هیاهو حالتی شبیه مسخ داشت آن ساحل و آن باد. تاریکی بدون چراغ و جابر و صور و کلب و پروین... تا صبح...
هوای دم کرده ی فردایش رنگ و نور دیگری به تابلوی مفنغ می داد و آرزوی قایق و موج و باد و حرکت! فرار از این همه سکون گرم جزیره!...و رقص دلفین ها و آن حواصیل و آب نوردی مرغ های دریایی. که اشتهایمان را برای یک جزیره نوردی باز می کرد.
گردش عصرگاهی و خلیج رنگین کمان؛ خداحافظ دست های من! خداحافظ سبک باری! خداحافظ کوله های سبک و خالی از کنسرو!
.
.
.
+ نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 21:5  توسط مرضیه.ع
|
