تبليغاتX
باغ . بهار . بنفشه

باغ . بهار . بنفشه

یادداشت های هر از گاهی و بی گاهی

 

همچنان چهار شنبه شب بود و همان شعری که سارا در اوان دیدارمان، روبروی رفاه، از آستین درآورده بود و همان ساز و آوازی که امین شاهنده (مزدور ِ نان به نرخ ثانیه خور!) راه انداخته بود، از چند متر آن طرف تر شنیده می شد. دیرین دیرین و زنگ موبایل، ترجیع بند ِ کاستاریکا کاستاریکا... تک خوان و یک گروه همخوان و نوازنده! که دوسنگ داشتند، قوطی،ته لیوان، سنگ ریزه در لوله و البته حنجره، و سازآفرین ترینشان نوازنده ی "تبر زه" بود. ساز برگزیده این دوره جشنواره که یک متر چوب درخت نمی دانم چه بود، به قطر 10 سانت و مستقیم، با یک حس و حال مخصوص روی شانه قرار می گرفت و با یک تبر مخصوص هم، ریتمیک، نواخته می شد... (و دیدم که گاه گداری نوازنده، ساز را روی شانه عجیب می لرزاند... معاذالله از این ذوق و استعداد...)

صبج، آواز سحرگاهی پویان که خروس داشت و سپیده (اگر یادم بیاید...) و "پاشو پاشو" ،از جا می جستاند ما را، زیپ چادر را قیژ می دادیم بالا و یک هوای خنک و آسمان کمی آبی، کمی روشن، کمی تاریک... یک دشت یا مرتع... اسب ها آن دور... و دست هایمان را مشت می کردیم و  می چپاندیم در جیب بادگیرها... (بادگیرهای خیالی...که در تهران جامانده...) و آتش دیشب را باز می گیراندیم و صبحانه...

باقالی ها را آویزان گوشمان کرده بودیم و عدس های عدسی، صبحانه روز دوم را از شب قبل بار کردیم روی آتش و خوش بختانه صبح با چهره گرد و له شده عدس ها مواجه شدیم. عدسی خوردیم،و نان و پنیر گوسفندی.

بچه ها با مسواک و خمیردندان یا با ظرف های نشسته شب قبل می آمدند لب چشمه (چشمه که دروغ است؛ یک پمپ بود و آب را از زمین می کشید و یک لوله که بی قفه آب می داد...) که با علیرضا (پدرام) رفتیم برای شستن نخود لوبیا های خیس خورده ی آبگوشت آن شب. و خدا آن کرم و جانورک های شناور روی آب نخودلوبیا ها را قرین رحمت خودش کند که اگر به بهانه آنها به صرافت شستن آن 2-3 کیلو بنشن نیافتاده بودیم، معلوم نبود چندتا دندان آن شب در تاریکی، پای قابلمه آب گوشت و گوشت کوبیده می شکست، یا چندنفر با خوردن آن همه گِل ته قابلمه عفونت استافیلوکوکی می گرفتند... عدسی را خوردیم، آب گوشت را بار کردیم و سرمان گرفت و رفتیم سراغ خربزه و خرسواری...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 22:19  توسط مرضیه.ع  | 

 سرکلاس امار  ِ یک بار افتاده با نمریه ی 7، در جمعی از دوستان 85  ای معلوم الحال، شلوغ بازی مان گرفته بود، کرکره خنده و بغل دستی لابلای قهقهه هایش به دیگری می گوید: این امروز حالش خیلی خوب است...

اس.ام.اس می زنم تا درخواست کویر مندانه ی یاسمن را به سرپری بدهم. بی هیچ تاخیری می گوید: تو مثل اینکه حالت خیلی خوب است...

به فا تلفن می کنم. سر کلاس است. صدای استاد را از ان طرف می شنوم و خودش می گوید: سر کلاسم. می گویم باشد. (باور کن که فقط همین را گفتم!) و بعد، در مکالمه بعدی می گوید: سلام، تو چقدر حالت خوب است...

در راهروی دانشکده همکلاسی ام را می بینم.نشسته روی یک صندلی:  "سلام آقای فلانی. خوبید؟" و در جواب: "شمامثل اینکه بهترید!" (والبته که به نظر خودش هم زیادی صریح و صادق بود...)

و تاشب 11نفر حالم را پرسیده و نپرسیده، فقط جواب خودشان را دادند. 

این همان تغییری است، صفورا، که برایش دنبال کلمه نمی گردم.


+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 6:45  توسط مرضیه.ع  | 

رمیدیم در مرتع و فریاد از نهاد برآوردیم که عجب خوش است بخت ما... آمدیم و دیدیم کمی دور تر از چادر ها تر و خشک دارند باهم می سوزند به همت آتش بیار های معرکه ی ما. شام اول باقلا قاتوق بود. باقلا و شوید، (زردچوبه را یادم نمی آید) وکره های آب شده در کیسه های خرید ( و فغان صفورا بر ممقانی... )، و به هر ضرب و ضوربی بارش کردیم روی هیزم ها و دم به دم، مقاله مقاله (یا ملاقه ملاقه...) چشید و چشیدند و چشیدیم و مکاشفه به عمل آمد که نمی پزد که نمی پزد... در همان تاریکی و آتش گیران، پویان آمد با هیبت نقالی؛ کلاه ِ (به نظرم) ترکمن بر سر و چیزی شبیه پوستین بر تنش... هفت خوان اسفندیار. پرده نداشتیم و توفیق اجباری شد برای ما که بازار پانتومیم حسابی داغ بود هنوز... پی.تو اسفندیار بود و ابوالحسن گرگسار ( همان ابول، دوست اصفهانی و همساده کدبانوی ما با یک کوله پر از کنسرو های غافل گیر کننده؛ حلیم و قورمه سبزی...) فضاحتی که در وصف بازی های اتوبوسی گفتم را هیچ بگیرید که کار به می خواری و رقص و رقاصی گرگسار با اسفندیار کشید و ما هم که کم نیاوردیم. پویان با جدیت ادامه می داد، گرگسار شاه باش می گرفت و جماعت " گل در اومد از حموم، گرگسار در اومد از حموم" می خواندند... بساط نقالی شب اول جمع شد. دوباره و سه باره و صدباره گفتند که معارفه، اما بازی و خنده و خوشی مجال نمی داد... من به چادر رفتم و چشم هایم هنوز گرم نشده بود که هوهو...عوعو.. بالام بالام...تیلابا تیلام  چرت شب گاهی را هی پاره می کرد و البته عجیب آن بود که از بازی ریتم کم تر از این ها استقبال می شد... باقلا قاتوق را با قناعت بر ناپز بودن باقلا ها خوردیم. سفت بود اما زیبا. سبز و زرد و خوش عطر از شوید... من و هم چادری هایم خزیدیم در چادر، در کیسه خواب... و به قول همسفرهای سفر قبل، من و قاس ِبزرگ روی در وانت خوابیدیم. و تا صبح لرزان... باقی را نمی دانم...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 10:3  توسط مرضیه.ع  | 

سفرنامه خلخال-اسالم را نیاوردم. نوشته ایم. (اسنادش هم موجود است)

باشد تا یک بار دیگر. این یادداشت سفر اخیر است. سه شنبه21 مهرماه تا جمعه 24 ام - تالش، هشت پر.


م.شبخ هم می گفت که در این فکر بوده که کم یا بیش بقیه همسفرها را می شناسد و بقیه، همدیگر را، تمام و کمال. همان "رفاه" فهمیدم که این طورها هم نیست. و خلاصه نیت معارفه کردیم، همان جا روی پله های روبروی رفاه. قربت الی الله...

قاسِ بزرگ آمده بود و من شاد از کشف خواهری قاس ها که مینو را درسفر یزد دور و نزدیک دیده بودم و فرزانه را در سفر قبلی هزاربار شنیده بودم. البته فقط نامش را و کمی بیشتر...

سارا هم آمد. عالیشاه زودتر از من رسیده بود. (ما دو احمق...) و بعد صفورا و سمیرا و زن دایی... و صاجب تولد (صفورا) چه زود فهمید که سفر زنانه است! و  دیگر بقیه ش را هم خودمان لو دادیم که بخور و بخواب است و خانوادگی است و کویـــــــــــــر! (دقیقه همان چیزهایی که نمی هواست...) ایستاده بودیم که یک نفر آمد و پرسید: شما همه دوست های صفورا هستید؟ و اینکه از کجا و گفت که می خواهد بداند که گروه دو دسته است یا چند دسته... در دلم خنده ام گرفت از این سوال. بی هیچ دغدغه از آشنا و غریبه پایم به سفر باز شده بود یا حتی به غریبه بودن رای موافق می دادم حتی...

اولین خوشبختی این بود که یک نفر دیگر پیدا شده است که مهم ترین ها را جا می گذارد. پویان اولین شام عمومی، یعنی باقالی های باقالی قاتوق، و پنیر را، و من هم بادگیر و دمپایی های مجلسی قرمزم را فراموش کرده بودم. آن دوتای اول را گفتند که دو نفر می روند و ازخانه پویان می آورند که گرسنه نمانیم من اما از این دونفرها نداشتم و بی بادگیر و دم پایی... و نکته جالب اسم یکی از این نفرات بود که پی.تو صداش می کردند و گفتند که ربطی دارد به آی.دی هایش و از این حرف ها و یک نفر دیگر را هم در نور آن لامپ های دوده گرفته جاده مخصوص همراه پی.تو دیدم که یک احسان از مجموعه احسان های موجود در سفر بود، و بسیار هم شبیه احسان ولویِ خدابیامرز رفیق... محبوبه آمد، شاید کمی قبل از پویان. و چه شاد بودم از بودن معلم خاطره انگیز اول دبیرستانم! و کسان دیگری که کم یا بیش می شناختم. کیوان مهدیزاده، مهدی ممقانی و دوستش، علیرضا،که در سنگی می دیدمشان و زود هم کشف شد که یک علیرضای دیگر هم داریم که آن یکی را بعضی ها دکتر صدایش می کردند. و پروانه که اسمش را در سفرهای دیگران، شاید مهدی ممقانی، شنیده بودم.  و یک گروه دیگر که چهره هایشان هم برایم آشنا نبود حتی... شادی برندک اما نمی آمد و سفارش کرده بود که به جایش از درخت بالا بروند. . صبا جون هم جا زده بود انگار... چه بد! که دلم همسفری اش را می خواست و ادامه گپ های دم بریده مان را... و آن اول یک شکست عشقی هم خوردم. یک نفر روبروی ما از یک ماشین پیاده شد و خندان آمد طرف ما. محد (محدثه) بود و من جستم از خوشی ِاینکه هم سفر است. اما آرام گفت که فقط آمده کتری و بادگیر عالیشاه را پس بدهد. و برود یعنی... در همین گیر و دار چند نفری آمدند، برق در چشم و نغمه بر لب و لیریکس در دست که دیرین دیرین دین دیرین دیرین دین... شعر تولد آن متولد بود و من هم چند بندی ش را آنجا شنیدم.

از پیله کردن به اتوبوس های ولوو ی چراغ شبرنگ دار و انگولک کردن بار و بنه و همسفرها که خسته شدیم، خیز گرفتیم روی پله ها و پژمان گفت در دم که معارفه شروع شود اتوبوس سر و کله ش پیدا شده. و همین هم شد. یک 323 آبی سفید. شیک و مجلسی!

نشستیم. به سمت توالش، که دقیقا نمی دانستیم کجایش... سه شنبه شب. چندنفری خواب و خسته، سر، و جِر زن های بیدار، ته اتوبوس. و پانتومیم و آغاز طرح شانتاژ... یکی می گفت شانسی برنده می شوید. آن یکی تبصره می چید و کارت زرد و قرمز می داد. یکی می خندید و یکی دیگر درگیـــــــــر باخت و برد. از فضاحت به فضاحت تر رسید. مافیا... آن صندلی 1و2 رفتم، ریرا شنیدم و کمی هم نوشتم و عجب آن بود که کیوان خدای مافیا شده بود.

بساط مافیا که جمع شد رفتیم آن ته و لم دادیم روی کوله ها. بازی را یادم نمی آید اما کمی گفتیم و از خواننده محبوب مان، من و صفورا چیزهایی شنیدیم تا خواب ما و صدای خرخر صفورا... و چند دستشویی سرراهی و عوض بدل کردن جاها. صبح اما، منجیل، همه به عقدا نشین رشک می بردند و نگران اسباب کوله هایشان... تا تالش. میدان کبوتر. که دو وانت ِ بازهم آبی آمدند برای استحظاظ ما تا همان جا که نمی دانستیم کجاست.هشت پر... یک نانوایی ایستادیم، نان و پینر محلی. چای نخوردیم تا یک قهوه خانه دیگر، میان راه. و به استحظاظ مان پشت وانت، در جاده های شوسه آن حوالی دامه دادیم. تا سینه کش کوه (یا تپه) که کارباراتور یک وانت فلان شد و وانت را سبک کردیم و کمی پیاده رفتیم. و گوسفندان... آخ... از جنگل به یک مرتع می رفتیم. و افق باز.

ساعت حدود 3 بود و بالای آن تپه چادر ها را علم می کردیم. ناهار و بعد با صفورا و قاسِ ِکوچک رمیدیم تا نور را از دست ندهیم و به قول مهتاب حالمان از گوسفندان هیچ کم نداشت.

ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 9:0  توسط مرضیه.ع  | 

والدین که به خانه برگردند تفاوت هایی به چشم شان می خورد (یا چشم انها به تفاوت هایی می خورد):

1.      مادر می بیند که تمام قابلمه های تفلونش روحی شده اند و تمام روحی لایه کدر و سیاهی به خود گرفته اند.

2.      ساعت های خورد و خوراک کاملا بستگی به محتوای یخچال دارد و در درجه بعدی به حوصله افراد و انگیزش های حاشیه ای. وهمین طور نوع خوراک ها. می شود مرغ ِ ریش شده با سس ِ سفید را صبح قبل از رفتن خورد و ناهار عصرگاهی را کره عسل.

3.      پخت و پز ؛ کلا گرسنه ایم!  و  آشپزی اگرچه مایه تفریح و تمدد اعصاب است، می دانم، اما به یک حد زمینه ای از وقت و حوصله هم نیاز دارد. پس پخت باقلاپلو، آلبالوپلو، لوبیاپلو و عده ای از خورش های سخت مثل فسنجان کاملا منتفی است. کرفس و قورمه سبزی را هم از محصولات فریزری شده مادر بهره می جستیم که اخیرا تمام شد... و البته چیزهای دیگر را هم با فرکانس یک وعده در هفته می پزم... از قیمه اما نمی شود گذشت...(و یک دستور آشپزی یادم باشد از بعضی چیزها اینجا بیاورم بعدها...)

4.      تمیزی آشپزخانه و شستشوی ظرف ها! که به قول یکی از متصدیان و متخصصین امر، ششستن و خوردن عاقلانه تر هم هست از خوردن و شستن...

5.      ساعت های رفت و آمد می توانند از خیلی زود تا خیلی دیر، از خیلی دیر تا خیلی زود (مثلا 3-4 ساعت بعد) ، از خیلی زود تا خیلی زود و از خیلی دیر تا خیلی دیر باشند و کلا می توان چنین نتیجه گرفت که هیچ رابطه ای میان این دو برقرار نیست.

6.      در باب خرید؛ خرید نمی رویم که یک کیلو از این و یک کیلو از آن و آقا کاهو هم دارید؟ یک هندوانه خوب هم برای من سبا کن! (اگر اشتباه است از سبا عذر می خواهم!)  خرید می رویم برای 10-12 دانه لیو ترش بزرگ و پرآب و خوش بو، یا یکبار برای یک کیلو گلابی زرو و زیبا، یکبار دیگر مثلا وقتی دلمان طالبی می خواهد.3-4 تا که یک شبه دخلش را می اوریم... یا یک شب-نصفه شبی که دنبال پاکبانِ گریپ فروت- پرتقال می رویم تا با آب لیمو قاظی ش کنیم...


7.      تفریحات هم ناگهانی ترند از قبل. که بعد از خرید پاکبان، یا با یک فلاسک چای یا حتی هیچ کدام برویم به شبه پارک اطراف خانه. راه را که از صبح زیاد رفته ایم، بخوابیم روی چمن و بوق ها از صدا بیفتند و چراغ خانه های دور و بر خاموش شود و یکساعتی و برگردیم خانه. ادامه ش در رختخواب... یا مثلا با یک طالبی و یک  DVD  شمال غرب را وصل کنیم به شمال شرق تا در یک پلاسمای چند اینچ بزرگتر فیلم ببینیم...

8.      دریاچه مصنوعی خانه ما! که شاید با ان آشنا باشید. سالی- ماهی اگر اتفاق بیفتد مایه عذاب روح و جسم مادر خواهد بود و به نظرما یک جاذبه توریستی می تواند باشد.

9.      گلدان ها. آخ! پدر اگر بیاید... بیش تر از خالی بودن حسابش، از گلدان ها دلش به درد می اید... یادم نمی آید که گلدان های ما در پاییز خزان داشته باشند پس خشک شده اند...بعضی هایشان از کم آبی و بعضی از پرآبی...شاید.

10.   پوشیدن دمپایی... کلا عادت استفاده از این مقوله در هنگام خیس بودن پاها منسوخ شده است.


و چیزهای دیگری که شاید حالت قبلی شان یادم نمی آید....  

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 3:54  توسط مرضیه.ع  | 

این روزها دوست داشتنی ترین آواز دنیا همین است. عالی ِ.







اگر جان را خدا داده ست./ چرا باید تو بستانی.../چرا باید...چرا باید .../ که با یک لحظه غفلت/ این برادر را به خاک و خون بغلتانی...



+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 16:16  توسط مرضیه.ع  | 


به خانه می آیم تا گریه کنم. برای خیلی چیزها. چیزهای همیشگی و چیزهای هر از گاهی. هردو قدیمی اند. چیزها و چراهایی که تو و تو و تو، و هزاران او ی دیگر از من پرسیده اند و جوابی نشنیده اند. به خاطر همه سکوت تلنبار شده ام. به خاطر ان یک نفر ها و دونفرهایی که دوستشان دارم و کیلومترها از من دورند. به خاطر جمع هایی که می روم درونشان و تنها تر بیرون می آیم. گاهی یک لبخند بر لبم. گاهی به گرمی هم دست می دهم و خداحافظی می کنم. به خاطر آدم هایی که گول من را می خورند. به خاطر آهنگ هایی که پست شان کردم به نیم کره شمالی. نزدیکی های آلاسکا. به خاطر تماسی که یک نفر از یک فصل دیگر، از یک نیم کره دیگر می گیرد. که یک شب کنار یک اتوبان ماشین را پارک می کند و از پشت تلفن می گوید: دلم خیلی تنگ شده. به خاطر همه بهانه های کوچک و جمع شونده. به خاطر این سرسام و سردرگمی. به خاطر الاکلنگی که من و یک نفر دیگر سوارش هستیم. به خاطر همه خاطره های تلخ. به خاطر شکننده بودن. به خاطر حساسیت های من که تو و تو و تو و آنهای دیگر باور نمی کنند در ذهن من و دل من جایی داشته باشند. به خاطر همه تنهایی هایی که هیچ جا ننوشتمشان. به خاطر حیاط خلوت. به خاطر دلتنگی و عادت های مسخره من و تو و او ی دیگر که بی خبریم از احوال هم. به خاطر آدم هایی که سر و کله شان وسط زندگی ما پیدا می شود. به خاطر آدم های عابر. به خاطر این همه حساب تصفیه نشده که تو و او و آنهای دیگر هم می بینند و نامه های ولتر. آخ...آخ از کوچ.


+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 5:13  توسط مرضیه.ع  | 

خاک سفر هنوز زیر ناخن هایم هست.

تاول پاها، کوفتگی، یک کوله ی باز نشده، خیسی و یک دِماغ سرگردان. و بهت و بهت و بهت... و سکوت دلم می خواهد. و کمی گریه کنم. و هیچ کس نگران نباشد و هیچ کس از نگرانی ش با من نگوید. و غلت بزنم لای فکرهای خودم.... و حتی کمی پاره پاره زندگی نکنم. آخ. که خیالش تر ست.

سفرنامه ش را می نویسم. نه امروز و فردا و یا با رسیدن عکس های سبز و پر مه و پر حیرت به دستم... که فکر هایم معلق است و دیشب زیر لحاف گرم و گرم و گرم و تنهایم گفتم: خسته ام.

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 11:16  توسط مرضیه.ع  |