ای داد.
نوشتی که چمدانم را ببندم. حواسم اما بدان که حواس ِ عاشقی نیست این روزها... دلم را هوایی می کنی تو همیشه.
بدون من هم می روی؟
داستان عجیبی دارد این ولتر ِ عزیز ِ ما. همه چیز را به مسخره گرفته انگار. با ساده ترین و روان ترین کلمه ها حرف می زند. یا حتی کلیشه ای. مثلا جایی در توصیف یک پدر روحانی، در نیمه های داستان کاندید می نوسید: "... او جوان بسیار زیبایی بود، با چهره ای گشاده، به نسبه بلوند، گونه هایی سرخ روشن و پر از باد غرور، غروری که به دلایلی با غرور یک اسپانیایی یا ژوزوئیت فرق دارد..." و بعد حتی دربند دلیل هم نمی شود که توضیح دهد چرا همچنین دیدی نسبت به یک اسپانیایی دارد. با جکومت ها بازی می کند. ولتر قرن هجدهی، با ساختارهای دگم اروپا و کشمکش های مذهبی آن روزها عجیب بازی می کند. از اعتراض فرانسوی ها می گوید. که در قمارخانه هایشان هم، قماربازهای مست از مقاله های آن روزهای فولی کولاتور و فررون سر در می آورند... ولترِ فرانسوی، خودش را آلمانی جا می زند، یا خودش را می کشد کنار و از بیرون آشوب دنیا را روایت می کند. روایت هایی پر از خیال. همه ی شخصیت ها را می کُشد زود، دار می زند، آتش می زند، قصابی می کند(به قول خودش) و شمشیر در قلبشان فرو می کند... بعد یک معجزه راه می اندازد و از میانه های داستان همه را یکی-یکی برمی گرداند و به سادگی به تو می قبولاند که یک پزشک، یک داروساز، یک پیرزن غریبه، یک فرمانده هوس باز ِ هلندی و خلاصه هر کس که او دلش بخواهد، می تواند داستان این روزگار را عوض کند... فیلسوف حکومت گریز ِ ما، هم جا از ظلم و بدبختی و فاجعه های اخلاقی و غیرانسانی دنیا می گوید، و حتی در کاندید، داستان بر این محور می چرخد که چه کسی بدبخت تر است از همه؟ و سراغ یک بارونس آلمانی که بارها مورد تجاوز دزدان دریایی قرار گرفته می رود و یک شاهزاده و یک سلطان معزول و یک شاه لهستانی که دیگر حتی پول کت و شلوارش را هم ندارد و یک کنت و چه و چه و پای قصه های همه آنها می نشیند... اما خیالی که در داستانش جاری می کند، طعم خوش بینی و امید دارد. همیشه منتظر یک معجزه هستی! و یک سرزمین خیالی می سازد به اسم الدورادو که خاکش از الماس است و مردمش در صلح اند و یک شخصیت خوش بین و ساده لوح هم می سازد که زمین را برای رسیدن به معشوقش زیر و رو می کند؛ از دزدان دریایی فرار می کند و اسیر تفتیش عقاید می شود و مرتد سوزی و زلزله لیسبون و بعد هلندی ها و پلیس فرانسه و یک کشیش و هم دست هایش... و در همه جای داستان، در بدترین و رقت آمیز ترین، تحت تاثیر درس های الهیاتی که این بشر در کودکی اش گرفته، مدام از خودش می پرسد:" آیا دنیا در نهایت، خوبی است؟..." و تو در زندگی امروزت دنبال نمونه های احمقانه این تفکر می گردی و آن را زیر سوال می بری و ولتر اسم این داستان را هم می گذارد: "ساده لوح" اما جالب این است که از خوش بینی شخصیت داستان ش، در دوصفحه آخر، یک حمایتِ شش دانگه می کند!... عجب حکایتی است این فیلسوف مئابی....
بالاخره پیداش کردم. حالا می تونم تو کوچه های سهروردی، توی اون سرازیر سربالاییه، مهتاب، نرسیده به اون غذافروشیه که ماه رمضون آش داشت، حالا می تونم تنها بخونمش.
روزی دل من که تهی بود و غریب، از شهر سکوت به دیار تو رسید...
وب گردی های صبجگاهی ام به اینجا رسید.(چرا و چگونه ش یا بماند یا شروع می کنم به گفتنش آخر...) و از آنجا که همه عناصر عالم امکان در قالب توازی خودی نشان می دهند، و حرف ها و ایده ها و جرقه ها با ریتم خاصی همیشه می آیند سراغ من و دوستانم، و نشانه پشت نشانه، لابلای صفحاتی که صبح باز و بسته و خوانده -نخوانده می شدند، مهسا راجع به مرتضایی (استاد نمی دانم چی چی نومیک شان) می گفت و جلسه های گپ و چای خوران شان با فلانی که امروز فلان کسک شده است و یک روز همین جا دانشجو بوده، و خلاصه اینکه آن لیوان های چای چه نقش ریز و زیری در این جمع بازی می کنند... و بعدش هم این ای میل ها و ضمیمه های "چرا سُنگی؟" و نوشته ی پژمان و پویان (که حرف هایشان در ذهنم مخلوط است و نمی دانم کدام را کی گفته بود...) و شام خورشید و جلسه های ماهانه (که مهم نیست بدانم موضوع و دغدغه ش چه بوده، هرچه باشد برای این آدم ها یک اتفاق کم نظیر است احتمالا...)، همه این ها، من را یاد فکر خیس خورده ی یاسمن (که بعد ها من هم یک پیاله به آبش اضافه کردم) انداخت و ایده ی سمیناهار در فرزانگان را... و این سِیر را که داشتم با مهسا می گفتم، یاد کنفرانس های خانگی مان هم افتادیم، آنکه از مهارت ها و تخصص های متفاوت و واگرایمان بگوییم و سوال ها و دغدغه هایش را خانگی کنیم... و بعد یک نشانه دیگر هم پیدا شد و این... و حرف هایی که با پگاه لطفیان اندر باب نیازمندی به تحول فرهنگی زدیم و خط مقدمی ها یی که سایه روشن نوشته بود... خلاصه،
آی آدم ها! بیایید از آنچه در این لحظه می دانیم حرف بزنیم؛ شارش فکر!
سعادتی است که ترانه های جنوب را لابلای سیر گوش بدهی و خودت هم ندانی بعدی چیست... و این یک توفیق اجباری است... و بگذارید به حساب ندانم کاری های من در ریپ کردن آهنگ ها در ویندوز مدیا پلیر. (و اگر نمی دانید ریپ کردن به چه درد می خورد، بخوانید.)
باغ و بهار و بنفشه ام، قیافه اش شبیه مرگ شده است.نه؟ و مرگِ یک موجود زنده یعنی نهایت نظم زیرساخت های ترمودینامیکی اش. - و مگر می شود مرگ را برای موجود غیر زنده هم اگفت؟ یا مگر موجود غیر زنده هم می تواند مرگ را تجزبه کند؟مرگ مگر تجربه است؟... - و خلاصه این شاید یعنی من هم در مقابل جهان مقر آمده ام... و یقین داشته باش که می توانم نیم ساعت دیگر هم راجع به آن چیزی که نمی دانم چیست حرف بزنم. نویسنده ی آن کتاب گفته بود و نگفته بود که آگاهی همان تجربه است... راستی من آمارهایم را با عوض کردن قالب از دست داده ام.
هنوز یک روز از سفرنامه تالش-هشتپر مانده است. می دانم. بار و بنه ام جلوی در است و مسافر کویرم. یاسمن راست می گوید؛ تا به حال دوسفر مثل هم نرفته ام...
یکشنبه 4آبان ماه، احسان انتظاری، آقای ترحمی و یک راننده دانشگاه در اثر گازگرفتگی در یک حسینیه در دماوند کشته شدند... و دیروز رییس پردیس و یا یک نفر به نمایندگی او، حتی برای تسلیت و حترام، و نه پاسخگویی، در جمع دانشجویان و اساتید زیست شناسی حاضر نشد.
یک چشم ما خون بود و یک چشم اشک، رییس دانشکده بالای پله ها می ایستد، در چشم همکلاسی های احسان زل می رند و تسلیت می گوید... که اتفاق است و حادثه پیش می آید، و معاون پژوهشی وعده می دهد که اردوها را هم، به روی چشمف کنسل می کنیم... آن دیگری می گوید قسمت بوده است... و بعد از شنیدن همه این چرندیات استاد مشاور پروژه ای این گروه در راستای آن برای جمع آوری نمونه از منطقه دماوند رفته بودند افشا می کند که راننده تا 12 ظهر لنگ پول بنرین این سفر بوده و اگر 4ساعت تاخیر نداشتند، شب در راه بازگشت بودند و اقامت شبانه در یک حسینیه منتفی می شد...
فغان که بهای خون ناچیز است. فغان که بودجه فرهنگی تشکیلاتی بسیج دانشکده ما، یا هر خراب شده ی دیگر، اجازه می دهد که بدون هیچ محدودیتی در تعداد و با قبول کلیه هرینه ها سفر رامسر تدارک ببیند... و خودشان پیش از این اعلام کرده بودند که 25 میلیون تومن بابت رفت و امد، اقامت و خوراک در آن سفر هزینه کردند... و آقای خلج، راننده مرحوم دانشگاه، لنگ یک هزارم از این پول بوده است...
آخ از این دانشگاه مادر. آخ از این نان به نرخ روز خورها... آخ از استادی که دلش به درد نمی اید از اینکه اسم احسان را سرکلاس می خواند و جایش خالی است....
احساس بدیه و حتی افتضاحه. وقتی برخلاف رسم پازل بازی های همیشگی، که تیکه تیکه اطلاعات و اتفاقات رو می شه کنار هم چید و یه استنتاج کرد، بخوای به حدسیات ات بی اعتنا باشی، فکرهای گل گلی کنی و راحت به هواخوری جمعه گاهی ات ادامه بدی و ...
خبر آزادی خیلی خوشه اما حس و حال اینکه در تمام مدتی که من و اون و اون، با صدای بلند زیر یه سقف ایمن، روی راحتی های خونه مون، در دمای 20 درجه سلسیوس، بحث آزاد می کردیم و جوک های دولتی بیخ گوش هم می گفتیم و قهقهه، یک رفیق ِ عزیزت، بند نمی دونم چند اوین است و همه از دو هفته می ترسن و... دلم آتیش می گیره...
احساس بدیه که راحت توی ریدر بخونی که 60 نفری کمیل می خوندن و حتی مطمئن شی که سی مهر همین دی شب بوده و اون وقت... آخ. از ناامنی. آخ از وطن. سارا.
با قاس ِ کوجک رفته بودیم چرا. لمیده بودیم زیر آفتاب و یار دبستانی من، یار دبستانی من، پس کی می ری راهنمایی... را از بالای پشتی می شنیدیم. خودمان را از چمن های خوش و آفتاب خورده آن جا کندیم و رفتیم به یار کشی های بازی برسیم. از بای بسم الله جِرزن های حریف، عدل و مساواتِ گردو شکستم را به سخره گرفتند. یارکشی کردیم؛ تبر و گوشت کوب! (که همین جا مراتب ارادت خودم را با بی طرفی تمام به تیم گوشکوب ابراز می دارم!) دو چوب و دو برش خربزه ی آویزان و معلق در هوا، یکی را دادند به ما و یکی به تبرها. 4 ایستگاه هم گذاشتیم، به فواصل ِ 10 قدم پویانی ...
داستان ِ خر بود و خربزه، که در هر تیم 4 خر و هرکدام یک خرسوار، و هر تیم یک برش خربزه که خرسوارها به نوبت، در هر ابستگاه به خرهایشان می دادند و برنده تیمی بود که زودتر به خط پایان برسد و خربزه را کامل خورده باشد (البته بدون دخالت دست...)
9روز پیش در همین ساعت ها بود که سوارها، خرهایشان را انتخاب می کردند و امتحانی سواری می گرفتند... و اعتراف می کنم که تناسب ویژه ای بین قد و وزن قائل نبودیم که در یک عکس دیدم پویان سوار احسان فیاض زاده هم شده است... تبرها اما، پا را از تمرین خرسواری فراتر گذاشته بودند و تمرین خربزه خوری هم می کردند! و البته پیش از به صدا در آمدن سوت مسابقه یک نفر از حریف های تبرستانی را دیدم که به خرش تذکر بجایی می داد که : نخور خر! سیر می شی!...
من و خرم (که ترجیحا اسمش را اینجا منتشر نمی کنم، اما در درجه اول، افتخار و بعد شرمندگی ام را اینکه سوار یک خر ِ پزشک شده ام اظهار می کنم!) در ایستگاه دوم گوشتکوب ها دویدیم... باز تبرستانی ها خربزه را با دست خوردند و های و هوی که برنده برنده است و یا تبر، تیرتپر (و عکس مربی ما را هم در رختکن این جور اینجور می کردند....) دیگر خون گوشتکوبی مان به جوش آمد که تقلب یه گازه، دو گازه، نه همه خربزه... اما اعتراض های ما و سینا و آقای کروبی هم به نتیجه نرسید. البته که ما تیم ِ نتیجه گرایی هم نبودیم و نفس بازی برایمان اهمیت داشت... و حالا هم سعی می کنیم در سفرنامه نویسی بی طرفانه گزارش کنیم...
القصه، گرم بازی شده بودیم و قاس ِ بزرگ با بساط تویستر از چادر بیرون آمد. صفحه تویستر را پهن کردیم روی زمین و عالیشاه قوانین بازی را فریاد کشید. و قاس ِ بزرگ (مجددا به عنوان داور) تذکر داد که تویستر آقایان از بانوان جدا ست! و خروش آمد که چرا... و گفتند که در امریکا هم جدا ست! کسی قانع نشد اما تا پویان یک جمله اضافت کرد که: مثل دستشویی می ماند! که همه جای دنیا جداست! و این جمله عمیقا برای همه ما حجت افتاد، چنان که اصلا به نوع دیگری از تویستر فکر نکرده باشیم... (و برای آنها که در عمرشان تا به حال بازی نکرده اند یا تماشاچی اش هم نبوده اند بگویم که در سومین حرکت این بازی در لیگ آقایان به توصیه داور ایمان دوباره آوردیم...)
تویستر یک صفحه پارچه ای دارد با 24دایره 4رنگ که بازیکن هایش را به هم گره می زند و بازنده آن کسی است تعادلش را از دست بدهد (یا بازیکن های حریف تعادل او را از دست بدهانند) لیگ آقایان هنوز به پایان نرسیده بود که بانوان با درک شرایط موجود خودشان را برای بازی آماده می کردند و درصدد پیدا کردن دستشویی بودند...
جوراب ها را کندیم و یک دست و یک پا وارد تویستر شدیم. خیلی زود کار به جاهای پهن و باریک کشید. که دست راست روی اولین سبز و دست چپ روی آخرین زرد. و تازه دو پا هم داری! هردو، روی یک آبی! و یک حریفی که عمدا و سهوا هی وول می خورد و بلند و کوتاه می شود... و داور که کچل می شود در آن همه جیغ و فریاد و هی لفتش می دهد...
تویستر آقایان را یادم نیست اما تویستر بانوان را با تمام ماکرومولکول های وجودم احساس کردم و شعار ِ عقدایی همه چی طلایی،امیدِ تیم مایی آنجا در من نهادینه شد و شکر خدا، با تشویق پدر و مادر و همفکری و همدلی که در تیم بود، خصوصا کوچ ( coach ) ما که همیشه در کناره ی صفحه تویستر حضور داشت و من را با دوراندیشی راهنمایی می کرد و مرتب می گفت: هرکاری دلت می خواد انجام بده... گوشتکوبِ همیشه قهرمان ما، یکبار دیگر هم افتخار آفرید... ( و در آخر فرصت می خوام که از هیئت نظارت بر اجرای قوانین، خصوصا سینا و همین طور پژمان که لطف کرد و پایش رو از تویستر کشید بیرون، کمال تشکر را داشته باشم...)
خلاصه ما برنده شدیم. بساط را جمع کردیم و رفتیم به سمت غارچل ! که بیشتر شبیه تنگه بود و سقف نداشت. آفتاب بود، و من و چندنفر دیگر، به همراه سگ گله در نیمچه سایه ای غیلوله کردیم تا گروه برگردند بالا.
