تبليغاتX
باغ . بهار . بنفشه

باغ . بهار . بنفشه

یادداشت های هر از گاهی و بی گاهی


با قاس ِ کوجک رفته بودیم چرا. لمیده بودیم زیر آفتاب و یار دبستانی من، یار دبستانی من، پس کی می ری راهنمایی... را از بالای پشتی می شنیدیم. خودمان را از چمن های خوش و آفتاب خورده آن جا کندیم و رفتیم به یار کشی های بازی برسیم. از بای بسم الله جِرزن های حریف، عدل و مساواتِ گردو شکستم را به سخره گرفتند. یارکشی کردیم؛ تبر و گوشت کوب! (که همین جا مراتب ارادت خودم را با بی طرفی تمام به تیم گوشکوب ابراز می دارم!) دو چوب و دو برش خربزه ی آویزان و معلق در هوا، یکی را دادند به ما و یکی به تبرها. 4 ایستگاه هم گذاشتیم، به فواصل ِ 10 قدم پویانی ...

داستان ِ خر بود و خربزه، که در هر تیم 4 خر و هرکدام یک خرسوار، و هر تیم یک برش خربزه که خرسوارها به نوبت، در هر ابستگاه به خرهایشان می دادند و برنده تیمی بود که زودتر به خط پایان برسد و خربزه را کامل خورده باشد (البته بدون دخالت دست...)

9روز پیش در همین ساعت ها بود که سوارها، خرهایشان را انتخاب می کردند و امتحانی سواری می گرفتند... و اعتراف می کنم که تناسب ویژه ای بین قد و وزن قائل نبودیم که در یک عکس دیدم پویان سوار احسان فیاض زاده هم شده است... تبرها اما، پا را از تمرین خرسواری فراتر گذاشته بودند و تمرین خربزه خوری هم می کردند! و البته پیش از به صدا در آمدن سوت مسابقه یک نفر از حریف های تبرستانی را دیدم که به خرش تذکر بجایی  می داد که : نخور خر! سیر می شی!...

 من و خرم (که ترجیحا اسمش را اینجا منتشر نمی کنم، اما در درجه اول، افتخار و بعد شرمندگی ام را اینکه سوار یک خر ِ پزشک شده ام اظهار می کنم!) در ایستگاه دوم گوشتکوب ها دویدیم... باز  تبرستانی ها خربزه را با دست خوردند و های و هوی که برنده برنده است و یا تبر، تیرتپر (و عکس مربی ما را هم در رختکن این جور اینجور می کردند....) دیگر خون گوشتکوبی مان به جوش آمد که تقلب یه گازه، دو گازه، نه همه خربزه... اما اعتراض های ما و سینا و آقای کروبی هم به نتیجه نرسید. البته که ما تیم ِ نتیجه گرایی هم نبودیم و نفس بازی برایمان اهمیت داشت... و حالا هم سعی می کنیم در سفرنامه نویسی بی طرفانه گزارش کنیم...

القصه، گرم بازی شده بودیم و قاس ِ بزرگ با بساط تویستر از چادر بیرون آمد. صفحه تویستر را پهن کردیم روی زمین و عالیشاه قوانین بازی را فریاد کشید. و قاس ِ بزرگ (مجددا به عنوان داور) تذکر داد که تویستر آقایان از بانوان جدا ست! و خروش آمد که چرا... و گفتند که در امریکا هم جدا ست! کسی قانع نشد اما تا پویان یک جمله اضافت کرد که: مثل دستشویی می ماند! که همه جای دنیا جداست! و این جمله عمیقا برای همه ما حجت افتاد، چنان که اصلا به نوع دیگری از تویستر فکر نکرده باشیم... (و برای آنها که در عمرشان تا به حال بازی نکرده اند یا تماشاچی اش هم نبوده اند بگویم که در سومین حرکت این بازی در لیگ آقایان به توصیه داور ایمان دوباره آوردیم...)

تویستر یک صفحه پارچه ای دارد با 24دایره 4رنگ که بازیکن هایش را به هم گره می زند و بازنده آن کسی است تعادلش را از دست بدهد (یا بازیکن های حریف تعادل او را از دست بدهانند) لیگ آقایان هنوز به پایان نرسیده بود که بانوان با درک شرایط موجود خودشان را برای بازی آماده می کردند و درصدد پیدا کردن دستشویی بودند...

جوراب ها را کندیم و یک دست و یک پا وارد تویستر شدیم. خیلی زود کار به جاهای پهن و باریک کشید. که دست راست روی اولین سبز و دست چپ روی آخرین زرد. و تازه دو پا هم داری! هردو، روی یک آبی! و یک حریفی که عمدا و سهوا هی وول می خورد و بلند و کوتاه می شود... و داور که کچل می شود در آن همه جیغ و فریاد و هی لفتش می دهد...

تویستر آقایان را یادم نیست اما تویستر بانوان را با تمام ماکرومولکول های وجودم احساس کردم و شعار ِ عقدایی همه چی طلایی،امیدِ تیم مایی آنجا در من نهادینه شد و شکر خدا، با تشویق پدر و مادر و همفکری و همدلی که در تیم بود، خصوصا کوچ ( coach ) ما که همیشه در کناره ی صفحه تویستر حضور داشت و من را با دوراندیشی راهنمایی می کرد و مرتب می گفت: هرکاری دلت می خواد انجام بده... گوشتکوبِ همیشه قهرمان ما، یکبار دیگر هم افتخار آفرید... ( و در آخر فرصت می خوام که از هیئت نظارت بر اجرای قوانین، خصوصا سینا و همین طور پژمان که لطف کرد و پایش رو از تویستر کشید بیرون، کمال تشکر را داشته باشم...)

خلاصه ما برنده شدیم. بساط را جمع کردیم و رفتیم به سمت غارچل ! که بیشتر شبیه تنگه بود و سقف نداشت. آفتاب بود، و من و چندنفر دیگر، به همراه سگ گله در نیمچه سایه ای غیلوله کردیم تا گروه برگردند بالا.


+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 16:10  توسط مرضیه.ع  | 

 

همچنان چهار شنبه شب بود و همان شعری که سارا در اوان دیدارمان، روبروی رفاه، از آستین درآورده بود و همان ساز و آوازی که امین شاهنده (مزدور ِ نان به نرخ ثانیه خور!) راه انداخته بود، از چند متر آن طرف تر شنیده می شد. دیرین دیرین و زنگ موبایل، ترجیع بند ِ کاستاریکا کاستاریکا... تک خوان و یک گروه همخوان و نوازنده! که دوسنگ داشتند، قوطی،ته لیوان، سنگ ریزه در لوله و البته حنجره، و سازآفرین ترینشان نوازنده ی "تبر زه" بود. ساز برگزیده این دوره جشنواره که یک متر چوب درخت نمی دانم چه بود، به قطر 10 سانت و مستقیم، با یک حس و حال مخصوص روی شانه قرار می گرفت و با یک تبر مخصوص هم، ریتمیک، نواخته می شد... (و دیدم که گاه گداری نوازنده، ساز را روی شانه عجیب می لرزاند... معاذالله از این ذوق و استعداد...)

صبج، آواز سحرگاهی پویان که خروس داشت و سپیده (اگر یادم بیاید...) و "پاشو پاشو" ،از جا می جستاند ما را، زیپ چادر را قیژ می دادیم بالا و یک هوای خنک و آسمان کمی آبی، کمی روشن، کمی تاریک... یک دشت یا مرتع... اسب ها آن دور... و دست هایمان را مشت می کردیم و  می چپاندیم در جیب بادگیرها... (بادگیرهای خیالی...که در تهران جامانده...) و آتش دیشب را باز می گیراندیم و صبحانه...

باقالی ها را آویزان گوشمان کرده بودیم و عدس های عدسی، صبحانه روز دوم را از شب قبل بار کردیم روی آتش و خوش بختانه صبح با چهره گرد و له شده عدس ها مواجه شدیم. عدسی خوردیم،و نان و پنیر گوسفندی.

بچه ها با مسواک و خمیردندان یا با ظرف های نشسته شب قبل می آمدند لب چشمه (چشمه که دروغ است؛ یک پمپ بود و آب را از زمین می کشید و یک لوله که بی قفه آب می داد...) که با علیرضا (پدرام) رفتیم برای شستن نخود لوبیا های خیس خورده ی آبگوشت آن شب. و خدا آن کرم و جانورک های شناور روی آب نخودلوبیا ها را قرین رحمت خودش کند که اگر به بهانه آنها به صرافت شستن آن 2-3 کیلو بنشن نیافتاده بودیم، معلوم نبود چندتا دندان آن شب در تاریکی، پای قابلمه آب گوشت و گوشت کوبیده می شکست، یا چندنفر با خوردن آن همه گِل ته قابلمه عفونت استافیلوکوکی می گرفتند... عدسی را خوردیم، آب گوشت را بار کردیم و سرمان گرفت و رفتیم سراغ خربزه و خرسواری...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 22:19  توسط مرضیه.ع  | 

 سرکلاس امار  ِ یک بار افتاده با نمریه ی 7، در جمعی از دوستان 85  ای معلوم الحال، شلوغ بازی مان گرفته بود، کرکره خنده و بغل دستی لابلای قهقهه هایش به دیگری می گوید: این امروز حالش خیلی خوب است...

اس.ام.اس می زنم تا درخواست کویر مندانه ی یاسمن را به سرپری بدهم. بی هیچ تاخیری می گوید: تو مثل اینکه حالت خیلی خوب است...

به فا تلفن می کنم. سر کلاس است. صدای استاد را از ان طرف می شنوم و خودش می گوید: سر کلاسم. می گویم باشد. (باور کن که فقط همین را گفتم!) و بعد، در مکالمه بعدی می گوید: سلام، تو چقدر حالت خوب است...

در راهروی دانشکده همکلاسی ام را می بینم.نشسته روی یک صندلی:  "سلام آقای فلانی. خوبید؟" و در جواب: "شمامثل اینکه بهترید!" (والبته که به نظر خودش هم زیادی صریح و صادق بود...)

و تاشب 11نفر حالم را پرسیده و نپرسیده، فقط جواب خودشان را دادند. 

این همان تغییری است، صفورا، که برایش دنبال کلمه نمی گردم.


+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 6:45  توسط مرضیه.ع  | 

رمیدیم در مرتع و فریاد از نهاد برآوردیم که عجب خوش است بخت ما... آمدیم و دیدیم کمی دور تر از چادر ها تر و خشک دارند باهم می سوزند به همت آتش بیار های معرکه ی ما. شام اول باقلا قاتوق بود. باقلا و شوید، (زردچوبه را یادم نمی آید) وکره های آب شده در کیسه های خرید ( و فغان صفورا بر ممقانی... )، و به هر ضرب و ضوربی بارش کردیم روی هیزم ها و دم به دم، مقاله مقاله (یا ملاقه ملاقه...) چشید و چشیدند و چشیدیم و مکاشفه به عمل آمد که نمی پزد که نمی پزد... در همان تاریکی و آتش گیران، پویان آمد با هیبت نقالی؛ کلاه ِ (به نظرم) ترکمن بر سر و چیزی شبیه پوستین بر تنش... هفت خوان اسفندیار. پرده نداشتیم و توفیق اجباری شد برای ما که بازار پانتومیم حسابی داغ بود هنوز... پی.تو اسفندیار بود و ابوالحسن گرگسار ( همان ابول، دوست اصفهانی و همساده کدبانوی ما با یک کوله پر از کنسرو های غافل گیر کننده؛ حلیم و قورمه سبزی...) فضاحتی که در وصف بازی های اتوبوسی گفتم را هیچ بگیرید که کار به می خواری و رقص و رقاصی گرگسار با اسفندیار کشید و ما هم که کم نیاوردیم. پویان با جدیت ادامه می داد، گرگسار شاه باش می گرفت و جماعت " گل در اومد از حموم، گرگسار در اومد از حموم" می خواندند... بساط نقالی شب اول جمع شد. دوباره و سه باره و صدباره گفتند که معارفه، اما بازی و خنده و خوشی مجال نمی داد... من به چادر رفتم و چشم هایم هنوز گرم نشده بود که هوهو...عوعو.. بالام بالام...تیلابا تیلام  چرت شب گاهی را هی پاره می کرد و البته عجیب آن بود که از بازی ریتم کم تر از این ها استقبال می شد... باقلا قاتوق را با قناعت بر ناپز بودن باقلا ها خوردیم. سفت بود اما زیبا. سبز و زرد و خوش عطر از شوید... من و هم چادری هایم خزیدیم در چادر، در کیسه خواب... و به قول همسفرهای سفر قبل، من و قاس ِبزرگ روی در وانت خوابیدیم. و تا صبح لرزان... باقی را نمی دانم...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 10:3  توسط مرضیه.ع  | 

سفرنامه خلخال-اسالم را نیاوردم. نوشته ایم. (اسنادش هم موجود است)

باشد تا یک بار دیگر. این یادداشت سفر اخیر است. سه شنبه21 مهرماه تا جمعه 24 ام - تالش، هشت پر.


م.شبخ هم می گفت که در این فکر بوده که کم یا بیش بقیه همسفرها را می شناسد و بقیه، همدیگر را، تمام و کمال. همان "رفاه" فهمیدم که این طورها هم نیست. و خلاصه نیت معارفه کردیم، همان جا روی پله های روبروی رفاه. قربت الی الله...

قاسِ بزرگ آمده بود و من شاد از کشف خواهری قاس ها که مینو را درسفر یزد دور و نزدیک دیده بودم و فرزانه را در سفر قبلی هزاربار شنیده بودم. البته فقط نامش را و کمی بیشتر...

سارا هم آمد. عالیشاه زودتر از من رسیده بود. (ما دو احمق...) و بعد صفورا و سمیرا و زن دایی... و صاجب تولد (صفورا) چه زود فهمید که سفر زنانه است! و  دیگر بقیه ش را هم خودمان لو دادیم که بخور و بخواب است و خانوادگی است و کویـــــــــــــر! (دقیقه همان چیزهایی که نمی هواست...) ایستاده بودیم که یک نفر آمد و پرسید: شما همه دوست های صفورا هستید؟ و اینکه از کجا و گفت که می خواهد بداند که گروه دو دسته است یا چند دسته... در دلم خنده ام گرفت از این سوال. بی هیچ دغدغه از آشنا و غریبه پایم به سفر باز شده بود یا حتی به غریبه بودن رای موافق می دادم حتی...

اولین خوشبختی این بود که یک نفر دیگر پیدا شده است که مهم ترین ها را جا می گذارد. پویان اولین شام عمومی، یعنی باقالی های باقالی قاتوق، و پنیر را، و من هم بادگیر و دمپایی های مجلسی قرمزم را فراموش کرده بودم. آن دوتای اول را گفتند که دو نفر می روند و ازخانه پویان می آورند که گرسنه نمانیم من اما از این دونفرها نداشتم و بی بادگیر و دم پایی... و نکته جالب اسم یکی از این نفرات بود که پی.تو صداش می کردند و گفتند که ربطی دارد به آی.دی هایش و از این حرف ها و یک نفر دیگر را هم در نور آن لامپ های دوده گرفته جاده مخصوص همراه پی.تو دیدم که یک احسان از مجموعه احسان های موجود در سفر بود، و بسیار هم شبیه احسان ولویِ خدابیامرز رفیق... محبوبه آمد، شاید کمی قبل از پویان. و چه شاد بودم از بودن معلم خاطره انگیز اول دبیرستانم! و کسان دیگری که کم یا بیش می شناختم. کیوان مهدیزاده، مهدی ممقانی و دوستش، علیرضا،که در سنگی می دیدمشان و زود هم کشف شد که یک علیرضای دیگر هم داریم که آن یکی را بعضی ها دکتر صدایش می کردند. و پروانه که اسمش را در سفرهای دیگران، شاید مهدی ممقانی، شنیده بودم.  و یک گروه دیگر که چهره هایشان هم برایم آشنا نبود حتی... شادی برندک اما نمی آمد و سفارش کرده بود که به جایش از درخت بالا بروند. . صبا جون هم جا زده بود انگار... چه بد! که دلم همسفری اش را می خواست و ادامه گپ های دم بریده مان را... و آن اول یک شکست عشقی هم خوردم. یک نفر روبروی ما از یک ماشین پیاده شد و خندان آمد طرف ما. محد (محدثه) بود و من جستم از خوشی ِاینکه هم سفر است. اما آرام گفت که فقط آمده کتری و بادگیر عالیشاه را پس بدهد. و برود یعنی... در همین گیر و دار چند نفری آمدند، برق در چشم و نغمه بر لب و لیریکس در دست که دیرین دیرین دین دیرین دیرین دین... شعر تولد آن متولد بود و من هم چند بندی ش را آنجا شنیدم.

از پیله کردن به اتوبوس های ولوو ی چراغ شبرنگ دار و انگولک کردن بار و بنه و همسفرها که خسته شدیم، خیز گرفتیم روی پله ها و پژمان گفت در دم که معارفه شروع شود اتوبوس سر و کله ش پیدا شده. و همین هم شد. یک 323 آبی سفید. شیک و مجلسی!

نشستیم. به سمت توالش، که دقیقا نمی دانستیم کجایش... سه شنبه شب. چندنفری خواب و خسته، سر، و جِر زن های بیدار، ته اتوبوس. و پانتومیم و آغاز طرح شانتاژ... یکی می گفت شانسی برنده می شوید. آن یکی تبصره می چید و کارت زرد و قرمز می داد. یکی می خندید و یکی دیگر درگیـــــــــر باخت و برد. از فضاحت به فضاحت تر رسید. مافیا... آن صندلی 1و2 رفتم، ریرا شنیدم و کمی هم نوشتم و عجب آن بود که کیوان خدای مافیا شده بود.

بساط مافیا که جمع شد رفتیم آن ته و لم دادیم روی کوله ها. بازی را یادم نمی آید اما کمی گفتیم و از خواننده محبوب مان، من و صفورا چیزهایی شنیدیم تا خواب ما و صدای خرخر صفورا... و چند دستشویی سرراهی و عوض بدل کردن جاها. صبح اما، منجیل، همه به عقدا نشین رشک می بردند و نگران اسباب کوله هایشان... تا تالش. میدان کبوتر. که دو وانت ِ بازهم آبی آمدند برای استحظاظ ما تا همان جا که نمی دانستیم کجاست.هشت پر... یک نانوایی ایستادیم، نان و پینر محلی. چای نخوردیم تا یک قهوه خانه دیگر، میان راه. و به استحظاظ مان پشت وانت، در جاده های شوسه آن حوالی دامه دادیم. تا سینه کش کوه (یا تپه) که کارباراتور یک وانت فلان شد و وانت را سبک کردیم و کمی پیاده رفتیم. و گوسفندان... آخ... از جنگل به یک مرتع می رفتیم. و افق باز.

ساعت حدود 3 بود و بالای آن تپه چادر ها را علم می کردیم. ناهار و بعد با صفورا و قاسِ ِکوچک رمیدیم تا نور را از دست ندهیم و به قول مهتاب حالمان از گوسفندان هیچ کم نداشت.

ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 9:0  توسط مرضیه.ع  | 

خاک سفر هنوز زیر ناخن هایم هست.

تاول پاها، کوفتگی، یک کوله ی باز نشده، خیسی و یک دِماغ سرگردان. و بهت و بهت و بهت... و سکوت دلم می خواهد. و کمی گریه کنم. و هیچ کس نگران نباشد و هیچ کس از نگرانی ش با من نگوید. و غلت بزنم لای فکرهای خودم.... و حتی کمی پاره پاره زندگی نکنم. آخ. که خیالش تر ست.

سفرنامه ش را می نویسم. نه امروز و فردا و یا با رسیدن عکس های سبز و پر مه و پر حیرت به دستم... که فکر هایم معلق است و دیشب زیر لحاف گرم و گرم و گرم و تنهایم گفتم: خسته ام.

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 11:16  توسط مرضیه.ع  | 

مال ِ من قرمز و طوسی دارد و مال ِ او سبز کمرنگ.

ولی عصر را جنوب به شمال، لم داده در صندلی اتوبوس های 150 تومنی، در هوای باد و باران شهرمان پرواز می کردیم و لبحندهایی به پهنای صورت. (راستی ساناز! اولین باران پاییزی آمد! جایت خالی ست.) و خوشی خاطره ها...

هیچکدامشان اسم ندارند هنوز. اما به سپاس از آقای فروشنده و خون دلی که می خورد، درفک 1 و 2 می گوییمشان... او دلش می خواهد سبلان برود، مرز آذربایجان و ارمنستان، و من امریکای جنوبی و آرزوی هند و مالزی "چین را هم بگو! "... و چغازنبیل و شوش هم نرفته ایم، و مریوان، قلعه بابک... یا آن طرف چابهار و زاهدان... بندرترکمن هم باید برویم. و گنبد. این بار ماسال را هم می رویم. می شود از فومن برگشت؟ راستی دره ستارگان... چه قدر آرزو و چقدر خیال... هوووووو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 17:42  توسط مرضیه.ع  | 

برای تو که می آیی و می خوانی و می روی، رفیق،

شاید خالی از معنی باشد یا پر از ابهام.

برای خودم می نویسم این چند روز را. که یادم بماند.


رفت.

و خداحافظی اش دلم را زنده کرد

یا تکان داد، یا ترساند، یا خیره کرد یا خدا به همراهت... یادم رفت بگویم، عزیز.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 0:16  توسط مرضیه.ع 

سوال هایت برایم خواهی،نخواهی بی معنی ست. هر کجا دلت می خواهد برو. من دنیا را هرگز مثل شاعران ندیده ام. که بروم به یک روستایی و یک ده کوره ای یا یک شهر دیگر، که بمانم یا مجاور شوم آنجا و به جان ِ زندگی فکر کنم...

کجایی؟ من هفتم شهریور ماه 88 رویروی تو، پشت یک میز سه گوش، کنار یک دیوار آجر چین ِ شاید هم کمی مسخره نشسته ام و تو کجایی؟هان؟

زندگی شاید لحظه لحظه همین دود و دم شهر ما باشد. همین پس و پیش کشیدن ها... همین تجربه ها و کارهای مشترکی که از انتهای مسئولیت پذیری، تو، آنی به بی مسئولیتی تمام می رسی... من هیچ وقت آرزو نکرده ام که ستونی از کتاب کنارم بسازم و در خودم فرو بروم و کتاب بحوانم. هیچ وقت آرزو نکرده ام که حرف های نخواندنی بنویسم. هیچ وقت به حاشیه نشین هایی که درد را به هزار زبان از زبان های این دنیا و آن دنیا ترجمه می کنند و نسخه های فلسفی می پیچند نبالیده ام. هزار و اندی سال از آن روزهایی که تو می دانی کی، می گذرد و باز هم شعر؟ باز هم خطابه؟ بازهم تمثیل؟ بازهم پرده روی پرده کشیدن و لفافه پشت لفافه ساختن...؟ من از روز شمار و تقویم می گویم و تو کجای کاری؟ یک روز از آن حاشیه سرک می کشی بیرون و می بینی ده سال از آن هفده سال، که غمش را شاید امروز می خوری، هم گذشته است...

خسته ام. خسته. امان... که به روایت این درد چنین ایمان داری... شاعر نباش یا هرگز باز نگرد.



+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 21:46  توسط مرضیه.ع 

 

چراغ قوه، آلت پخش موسیقی و از همه مهم تر؛ چای پرتقالی را (که البته بعدها به هارمونی عجیب اش با عناصر فضا پی بردیم ) همان اول کار جا گذاشتم.

سفرمان با کولد استاپ استارت خورد و مهتاب و مهتاب کشی. آن لحظه هنوز مسئله ی پلاکارد برای حمل بیمار مطرح نشده بود که هنوز پشت درد و سر درد و تهوع و دردهای ¼  و نفرین های ¾ ی پیدا نشده بودند که همسفر (ر) هنوز یاد ایام و گونیای نقشه کشی نیفتاده بود و هول میگرن برش نداشته بود و همسفر (الف) حالش به جا بود و بنده دچار کوه زدگی و صخره افتادگی نشده بود و همسفر (ب) به نفرین زانو به پایین مبتلا نشده بود که همسفر (ص) یکه تاز سرخوشان چمع بود. که مسیر طاقت فرسای ضرب در 3 جزیره را رکاب نزده بود و هیچ با استراتژی دردناک " توجه به مسیر نه هدف" همسفر (الف) آشنا نبود و چه می دانست که زین درد مشترک هرگز جدا جدا... بگذریم.

از کجا می گفتم؟ از سخنرانی هم سفر (ص) که یادش رفته بود آماده کند و به جایش پای داستان های شیمیتسه ای در کوپه ی بی در و پیکر و بی چفت و بست ما باز شد و داستانی که آن مرد عجیب تعریف کرد و شپش سگ و امداد فوری و کیف آرایش و خلاصه: کافه ی زیر دریا ! که گرد و خاک بحث های چنین و چنان مدرسه ای را حسابی پاک کرد یا شاید با خنده گردش وارد دهانمان می شد و پایین می رفت و در اتاقک های ششی مان رسوب می کرد و همان جا می ماند تا سرفه ی بعدی... نمی دانم!

آسمان کرمان قطاری بود یا قطارش آسمانی بود یا شتر آسمانش دو کوهان. صبح بود و ما که بی میل از خیر املت صبحانه مان گذشته بودیم و به "یادم نمی آید چه" بسنده کرده بودیم، از کادر گل و گشاد یک عکس یادگاری با زمینه بنفش قطاری و آبی آسمانی و کرم خاکی بیرون رفتیم و در تنگی یک سمند خیر روی هم یا زیر هم و نه کنار هم جا گرفتیم تا آن اسطوره ی تعاونی شماره چهار (یا چند؟!عدل !).... و کرایه دادیم 48000 ریال کرمانی ( همسفر (ص) نوشتی؟!)

اسطوره ی تعاونی شماره چهار (یا چند؟!عدل !) الهامی بود از کلام:" ان الله مع اللا بروکرمون" که خداوند با بی برنامه هاست  بود که نقطه ی عطفی هم در تاریخ شد که غروب (واگر حتی را نگویم: شب)  یک روز طوفانی  مسافرانی در دریای آرام و هوای خنک بندر قایق سواری کردند، بدون جلیقه!!

و شاید ماموریت 6 نفره ی ما هم از همان لحظه شروع شد و ماجرای قلعه  پرتقال و محل دپوی تفاله ها و اجداد آب پرتقال گیری و مولینکس. که هم سفر (ص) در یک فضای کاملا جدی به بنده و همسفر (ت) می گفتند که سر منشا همه مشکلات بشر به گند کشیدن مفاهیم است. که آن لحظه هنوز تجسم هفت آسمان عرفان با 41 دزد بغداد توام نشده بود که اگر چنین نبود همسفر (ص) حتما ازاین اظهار نظر تند خود داری می کرد. خدا می داند....

داستان به کجا رسیده بود؟ به تعاونی شماره 4 و اسکله ی با هنر و امتناع ما از سوار شدن به کوووفت دریایی و قایق های شب رو در میان طوفان....چون تیره شد نور امید یاد آرید سرود دیروز... صحیح و سلامت رسیدیم به ساحل؛ کوله ی سبز! بگیر!، آبی بگیر!، آبی قرمز! بگیر!، چمدون! کجایی؟ های بگیر!

باز کارمان رسید به آن دستشویی سرنوشت ساز و بعد در به در دنبال منزل آقای راستین!؛آقای بی منزل! و خلاصه یک اسم تازه شنیدیم که گویا یک معصومه هم داشتند؛ جنگانی؟ جنجالی؟!

وارد شدیم،چه ورودی! ورداَ مورداَ !!... در از پاشنه در آمد با ضربه ی یک فقره کاندارپ زرهی!!

اما مسئله اینجا بود که که در هیچ کجای خانه نشانی از اسم های آشنای ما نبود؛ حسن...معصومه... فقط 3 تابلوی نقاشی بود که ارتباط به زور منطقی را بین دوستان هنرمند ما و اتاقی که در آن شربت می خوردیم و شیشه ی شربت را از صاحبخانه طلب می کردیم ایجاد می کرد. و البته افسانه ی پرتقال را هنوز در آن زمان سر نگرفته بودیم که روند تاریخی فرش نخودی و بشقاب های پرتقالی و قاشق و چنگال و پارچ و لیوان را به ارواح پرتقالی ربط می بدهد.

بازدید شبانه ی ما از قلعه بسیار الهام بخش بود. ایده ی عکاسی در شب و آن ملودی کوتاه اما گیرا هم همانجا شکل گرفت...(مهتااااااااب! ای مونس عاشقا! ) و آرزوی یک شب کنار دریا خوابیدن...

که زود هم تحقق یافت و کمتر از 24 ساعت بعد در خلیج مفنغ(بر وزن مصدق) بید و بید می لرزیدیم و نوک انگشتانمان از دغدغه ی روشن کردن یک شمع می سوخت.

و دور آتش و جنجال نان. و مادر بیچاره و بچه های یتیم و عموی لامروتی که ارث را بالا کشیده بود و یک قلوپ آب هم رویش. و توهم آن توطئه که تهرانی ها تنها خوری می کنند! که ما بادمجان خوردیم و سیب زمینی و خیال نان تافتون و نودل و مایع ماکارونی!...  "بخور! خودت را از بین نبر!"

آن شب( یعنی همان شب میدان نشینی و دستشویی سرنوشت ) معصومه آمد و معما حل شد که چه طور ، اهدی است و جعفر برادر حسن است و این جا خانه ی آقای جنگانی!

صبح روز بعد عقده املت در قطار به طرز خوشایندی از دل ما گشوده شد. یک صبحانه ی همه چیز تمام! و از همه مهم تر در یک اتاق در بسته و دور از چشم صاحبخانه!!... و سوی سرنوشت رفتیم و استراتژی " توجه به مسیر نه هدف" همسفر (الف) از همان لحظه ضرورت و اهمیت جست و تعلق خاطر او به دوچرخه و دوچرخه سواری شدت و حدت یافت. که غروب روز بعد طرح پیشنهادی اسکاچ و ریکا و تشت ظرف های نشسته ی خودش را هیچ نشمرد و رفت که در بسته دکان دوچرخه دار را بکوبد...

رسیده بودیم به صبح یکشنبه . یکشنبه ای که شب اجرای 10000 شمعی بود و هنر محیطی. و خبر رسید که یک شب دیگر از شدت باد کار تعطیل شده است! کار، کار اراده بود و پایداری که امیدت با این باد ها خاموش نشود و فتیله اش نم نکشد! یک طرف کوه بود و یک طرف دریا. و شمع ها لابلای صخره و سنگ و ساحل. و نمادها و جوانه های کودکان غزه! از بالای یک صخره تا درون یک غار. تا لبه ی موج های مدی دریا!

قصه اش قصه ی تکرار بود و بیش از هیاهو حالتی شبیه مسخ داشت آن ساحل و آن باد. تاریکی بدون چراغ و جابر و صور و کلب و پروین... تا صبح...

هوای دم کرده ی فردایش رنگ و نور دیگری به تابلوی مفنغ می داد و آرزوی قایق و موج و باد و حرکت! فرار از این همه سکون گرم جزیره!...و رقص دلفین ها و آن حواصیل و آب نوردی مرغ های دریایی. که اشتهایمان را برای یک جزیره نوردی باز می کرد.

گردش عصرگاهی و خلیج رنگین  کمان؛ خداحافظ دست های من! خداحافظ سبک باری! خداحافظ کوله های سبک و خالی از کنسرو!

.

.

.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 21:5  توسط مرضیه.ع  | 

 

می دونم که ممکنه تا آخرش حوصله نکنی بخونی

لطفا طاقت بیار

 و

 بدون که آوردنش

 اینجا

 راضی ام می کنه

...

از یک دوست ندیده است -  هزار هزار هزار هزار قدم اون طرف تر

some words getting from a letter; A Man On The Road

Hello to everyone, EVERY-ONE, you "the ONE" being a
friend, an acquaintance, a passing-by, am I
interrupting anything?

If you received this message bear in mind it's coming
from Pep Sol୎iub󬠡 thirty-up-something "catalano"
guy who set off from Barcelona last year 2006 and who
pretended to be traveling "on his way to China" ...

Yes, yes, I apo-lol-gize, THE LAST message
 was sent sometime ago (maybe in November 2006,
ooooops, that means 1 year more or less and NO, my
website at www.wabbash.com
 hasn't been updated ever
since!) and many things have happened since then ...

[but...]

Let me tell you first A Little Truth: at the time of
writing (so, right now) I am sitting in front of my
old computer in Badalona, my hometown, next to the
sea, so close to Barcelona. How come, you will ask,
DID THIS MAN END UP HIS JOURNEY ALREADY? .. and I will
answer "no, not at all", firmly, convinced, with
enthusiasm ... "it's just a stop-over en-route to
NOWHERE!" ...

The first 16 months of this so-called "journey" (after
this stop-over I'm afraid of calling it "journey" so
from now on I'm gonna call it PILGRIMAGE) were full of
new things, sensations, experiences through the
western and southeastern Turkey, back and forth, Syria
and Lebanon, Albania, Bulgaria, Serbia bla bla bla (I
believe most of you have been following the path I
took, if not and interested, ASK) and at some point I
felt the urge (not the need) to get back here and
arrange "things" ...

"Here" means SEA, BEACH, FRIENDS, SAXOPHONES, TONS OF
BOOKS, NEPHEWS and NIECES ...
Many reasons to come back for a while and many reasons
to stick on the road, the eternal dilemma of the
traveler, as some of you already know: "should I stay
or should I go" ...

I don't regret anything at all -one good way for
happiness, yes yes yes- tonight I am just here and my
journey will continue next November 13th when I'm
going to fly "back" to my second home: Istanbul.

I have to admit it: Istanbul has been the pivotal
point from where I've been traveling back and forth (I
also spent 3 months in winter, living like a true
Istanbulu and writing "some kind of book" which never
crystalized), learning A TINY-ZANY TURKISH
(arkadaslarim please forgive me), being caught in the
Sultan's capital intrigues and eventually -for the
good or for the bad- getting really acquainted with
the city ...

So this first year has been the year of discovering
cities (Beirut, Damascus, Aleppo, Istanbul, Izmir,
Istanbul, Sofia, Venezia, Qamishlo, GaziAntep, Edirne,
Kotor, Hama, Konya ... I know these places almost like
the back of my hand!!!!
) and places (the Euphrates and the
Tigris rivers, the lebanese northern mountains and the
Rila mountains, the aegean sea and the Kosova plains
...) but also the year of opening doors of toilets and
cheap restaurants, getting on buses, trains and
trucks, finding my way in hotels, eating kahvalti and
shawarma and MOST IMPORTANT, the YEAR of knowing
people and sharing -most of the times- something more
than just a cup of tea.

I know -and you know- you are one of them :D

"Pilgrimage" is the word I chose to re-start this
journey which has no end, no other goal than just
traveling and experiencing life from different points
of view, because LIFE is the only thing that we have
for certain and the only thing that we will lose for
sure ...

 

این پاراگراف آخر بد جوری فکری ام می کنه

همین

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 15:23  توسط مرضیه.ع  |