با قاس ِ کوجک رفته بودیم چرا. لمیده بودیم زیر آفتاب و یار دبستانی من، یار دبستانی من، پس کی می ری راهنمایی... را از بالای پشتی می شنیدیم. خودمان را از چمن های خوش و آفتاب خورده آن جا کندیم و رفتیم به یار کشی های بازی برسیم. از بای بسم الله جِرزن های حریف، عدل و مساواتِ گردو شکستم را به سخره گرفتند. یارکشی کردیم؛ تبر و گوشت کوب! (که همین جا مراتب ارادت خودم را با بی طرفی تمام به تیم گوشکوب ابراز می دارم!) دو چوب و دو برش خربزه ی آویزان و معلق در هوا، یکی را دادند به ما و یکی به تبرها. 4 ایستگاه هم گذاشتیم، به فواصل ِ 10 قدم پویانی ...
داستان ِ خر بود و خربزه، که در هر تیم 4 خر و هرکدام یک خرسوار، و هر تیم یک برش خربزه که خرسوارها به نوبت، در هر ابستگاه به خرهایشان می دادند و برنده تیمی بود که زودتر به خط پایان برسد و خربزه را کامل خورده باشد (البته بدون دخالت دست...)
9روز پیش در همین ساعت ها بود که سوارها، خرهایشان را انتخاب می کردند و امتحانی سواری می گرفتند... و اعتراف می کنم که تناسب ویژه ای بین قد و وزن قائل نبودیم که در یک عکس دیدم پویان سوار احسان فیاض زاده هم شده است... تبرها اما، پا را از تمرین خرسواری فراتر گذاشته بودند و تمرین خربزه خوری هم می کردند! و البته پیش از به صدا در آمدن سوت مسابقه یک نفر از حریف های تبرستانی را دیدم که به خرش تذکر بجایی می داد که : نخور خر! سیر می شی!...
من و خرم (که ترجیحا اسمش را اینجا منتشر نمی کنم، اما در درجه اول، افتخار و بعد شرمندگی ام را اینکه سوار یک خر ِ پزشک شده ام اظهار می کنم!) در ایستگاه دوم گوشتکوب ها دویدیم... باز تبرستانی ها خربزه را با دست خوردند و های و هوی که برنده برنده است و یا تبر، تیرتپر (و عکس مربی ما را هم در رختکن این جور اینجور می کردند....) دیگر خون گوشتکوبی مان به جوش آمد که تقلب یه گازه، دو گازه، نه همه خربزه... اما اعتراض های ما و سینا و آقای کروبی هم به نتیجه نرسید. البته که ما تیم ِ نتیجه گرایی هم نبودیم و نفس بازی برایمان اهمیت داشت... و حالا هم سعی می کنیم در سفرنامه نویسی بی طرفانه گزارش کنیم...
القصه، گرم بازی شده بودیم و قاس ِ بزرگ با بساط تویستر از چادر بیرون آمد. صفحه تویستر را پهن کردیم روی زمین و عالیشاه قوانین بازی را فریاد کشید. و قاس ِ بزرگ (مجددا به عنوان داور) تذکر داد که تویستر آقایان از بانوان جدا ست! و خروش آمد که چرا... و گفتند که در امریکا هم جدا ست! کسی قانع نشد اما تا پویان یک جمله اضافت کرد که: مثل دستشویی می ماند! که همه جای دنیا جداست! و این جمله عمیقا برای همه ما حجت افتاد، چنان که اصلا به نوع دیگری از تویستر فکر نکرده باشیم... (و برای آنها که در عمرشان تا به حال بازی نکرده اند یا تماشاچی اش هم نبوده اند بگویم که در سومین حرکت این بازی در لیگ آقایان به توصیه داور ایمان دوباره آوردیم...)
تویستر یک صفحه پارچه ای دارد با 24دایره 4رنگ که بازیکن هایش را به هم گره می زند و بازنده آن کسی است تعادلش را از دست بدهد (یا بازیکن های حریف تعادل او را از دست بدهانند) لیگ آقایان هنوز به پایان نرسیده بود که بانوان با درک شرایط موجود خودشان را برای بازی آماده می کردند و درصدد پیدا کردن دستشویی بودند...
جوراب ها را کندیم و یک دست و یک پا وارد تویستر شدیم. خیلی زود کار به جاهای پهن و باریک کشید. که دست راست روی اولین سبز و دست چپ روی آخرین زرد. و تازه دو پا هم داری! هردو، روی یک آبی! و یک حریفی که عمدا و سهوا هی وول می خورد و بلند و کوتاه می شود... و داور که کچل می شود در آن همه جیغ و فریاد و هی لفتش می دهد...
تویستر آقایان را یادم نیست اما تویستر بانوان را با تمام ماکرومولکول های وجودم احساس کردم و شعار ِ عقدایی همه چی طلایی،امیدِ تیم مایی آنجا در من نهادینه شد و شکر خدا، با تشویق پدر و مادر و همفکری و همدلی که در تیم بود، خصوصا کوچ ( coach ) ما که همیشه در کناره ی صفحه تویستر حضور داشت و من را با دوراندیشی راهنمایی می کرد و مرتب می گفت: هرکاری دلت می خواد انجام بده... گوشتکوبِ همیشه قهرمان ما، یکبار دیگر هم افتخار آفرید... ( و در آخر فرصت می خوام که از هیئت نظارت بر اجرای قوانین، خصوصا سینا و همین طور پژمان که لطف کرد و پایش رو از تویستر کشید بیرون، کمال تشکر را داشته باشم...)
خلاصه ما برنده شدیم. بساط را جمع کردیم و رفتیم به سمت غارچل ! که بیشتر شبیه تنگه بود و سقف نداشت. آفتاب بود، و من و چندنفر دیگر، به همراه سگ گله در نیمچه سایه ای غیلوله کردیم تا گروه برگردند بالا.
