تبليغاتX
باغ . بهار . بنفشه

باغ . بهار . بنفشه

یادداشت های هر از گاهی و بی گاهی

والدین که به خانه برگردند تفاوت هایی به چشم شان می خورد (یا چشم انها به تفاوت هایی می خورد):

1.      مادر می بیند که تمام قابلمه های تفلونش روحی شده اند و تمام روحی لایه کدر و سیاهی به خود گرفته اند.

2.      ساعت های خورد و خوراک کاملا بستگی به محتوای یخچال دارد و در درجه بعدی به حوصله افراد و انگیزش های حاشیه ای. وهمین طور نوع خوراک ها. می شود مرغ ِ ریش شده با سس ِ سفید را صبح قبل از رفتن خورد و ناهار عصرگاهی را کره عسل.

3.      پخت و پز ؛ کلا گرسنه ایم!  و  آشپزی اگرچه مایه تفریح و تمدد اعصاب است، می دانم، اما به یک حد زمینه ای از وقت و حوصله هم نیاز دارد. پس پخت باقلاپلو، آلبالوپلو، لوبیاپلو و عده ای از خورش های سخت مثل فسنجان کاملا منتفی است. کرفس و قورمه سبزی را هم از محصولات فریزری شده مادر بهره می جستیم که اخیرا تمام شد... و البته چیزهای دیگر را هم با فرکانس یک وعده در هفته می پزم... از قیمه اما نمی شود گذشت...(و یک دستور آشپزی یادم باشد از بعضی چیزها اینجا بیاورم بعدها...)

4.      تمیزی آشپزخانه و شستشوی ظرف ها! که به قول یکی از متصدیان و متخصصین امر، ششستن و خوردن عاقلانه تر هم هست از خوردن و شستن...

5.      ساعت های رفت و آمد می توانند از خیلی زود تا خیلی دیر، از خیلی دیر تا خیلی زود (مثلا 3-4 ساعت بعد) ، از خیلی زود تا خیلی زود و از خیلی دیر تا خیلی دیر باشند و کلا می توان چنین نتیجه گرفت که هیچ رابطه ای میان این دو برقرار نیست.

6.      در باب خرید؛ خرید نمی رویم که یک کیلو از این و یک کیلو از آن و آقا کاهو هم دارید؟ یک هندوانه خوب هم برای من سبا کن! (اگر اشتباه است از سبا عذر می خواهم!)  خرید می رویم برای 10-12 دانه لیو ترش بزرگ و پرآب و خوش بو، یا یکبار برای یک کیلو گلابی زرو و زیبا، یکبار دیگر مثلا وقتی دلمان طالبی می خواهد.3-4 تا که یک شبه دخلش را می اوریم... یا یک شب-نصفه شبی که دنبال پاکبانِ گریپ فروت- پرتقال می رویم تا با آب لیمو قاظی ش کنیم...


7.      تفریحات هم ناگهانی ترند از قبل. که بعد از خرید پاکبان، یا با یک فلاسک چای یا حتی هیچ کدام برویم به شبه پارک اطراف خانه. راه را که از صبح زیاد رفته ایم، بخوابیم روی چمن و بوق ها از صدا بیفتند و چراغ خانه های دور و بر خاموش شود و یکساعتی و برگردیم خانه. ادامه ش در رختخواب... یا مثلا با یک طالبی و یک  DVD  شمال غرب را وصل کنیم به شمال شرق تا در یک پلاسمای چند اینچ بزرگتر فیلم ببینیم...

8.      دریاچه مصنوعی خانه ما! که شاید با ان آشنا باشید. سالی- ماهی اگر اتفاق بیفتد مایه عذاب روح و جسم مادر خواهد بود و به نظرما یک جاذبه توریستی می تواند باشد.

9.      گلدان ها. آخ! پدر اگر بیاید... بیش تر از خالی بودن حسابش، از گلدان ها دلش به درد می اید... یادم نمی آید که گلدان های ما در پاییز خزان داشته باشند پس خشک شده اند...بعضی هایشان از کم آبی و بعضی از پرآبی...شاید.

10.   پوشیدن دمپایی... کلا عادت استفاده از این مقوله در هنگام خیس بودن پاها منسوخ شده است.


و چیزهای دیگری که شاید حالت قبلی شان یادم نمی آید....  

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 3:54  توسط مرضیه.ع  | 


غده سربازی اش کم کار است. می گوید هر طور بشود معافی اش را می گیرم. روسری ساتن بدون گلش را کمی جلو می کشد. قدمی پیش می گذارد و با نگین انگشتری که در دست چپ دارد در می زند.

به افسر می گوید "جناب سروان". تعارف نکرده می نشیند روی صندلی و صاعد دست راستش را به لبه ی میز جناب "سروان" تکیه می دهد.

"به خدا پدرش 6ماه است که رفته و هیچ خبری ازش نداریم. خرج این پسر و برادر کوچکش را هم دایی شان می دهد. به خدا دیگر نمی توانم جلوی خانواده ش سر بالا کنم. توی این دوره زمانه..با این گرانی...یک قران ، دوهزار که نیست! جناب سروان به خدا..."

آن طرف میزی چین به پیشانی نینداخته و خم به ابرو نیاورده حرف زن را قطع می کند.

"پرونده ی پزشکی؟..."

و داستان تازه شروع می شود.در متن دلخراش گریه یک مادر...

" شب از درد گریه می کند. جناب سروان این ها هم قرص های افسردگی من. من بدبخت....من بی همه چیز..."

این یکی در شان یک خانم سبزپوش با موهای بلوند نبود!

"...این پسر دیگر نان آور خانه ی ماست. تا کی چشم من و بچه ها به جیب این و آن باشد؟ آن خدانشناس لامروت که گذاشت رفت...."

عکس های رادیولوژی و مدارک انوکرینولوژی و نسخه های سایکولوژی تمام شد.

"سروان! "

پوشه ی سبز را گذاشت سمت چپ میز و به چشم های پسر نگاه کرد که مثل چشم آدمهای کافکایی ناشناخته بود.

زن از جایش بلند شد و دستش را به داخل کیف برد. سروان پشت میز نشین اتاق 110 نظام وظیفه، حرکت دست زن را تا روی میز دنبال کرد.

پرونده رفت برای کمیسیون پزشکی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 23:38  توسط مرضیه.ع  | 

 

 امشب برايم بنويس.

بخوان.

و امشب مستجاب كن.

    

        

 

 

اين طور دعا كردن هم، گاهي، عجيب مي چسبد!

دعاي مشخص، براي كسي كه بلدي برايش دعا كني،...

نه مثل هميشه كلي و از سر استيصال و بي جرئتي در تصميم گيري ميان سيل عظيم آرزوهاي متناقض...

 

خدايا همه جرئتم را جمع كرده ام و با تمام خلوص دلم، هرقدر كه هست و هرقدر كه مي پذيري،...تحقق آرزوي معيني را از درگاهت طلب مي كنم.

صلاحش بدان. دعايم را مستجاب كن و  وقوعش را خير بگردان. من منتظرم...

 

                                                            comment to Auther 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 7:6  توسط مرضیه.ع  | 

 

شنبه دارم می رم جشن شکوفه ها.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 13:32  توسط مرضیه.ع  | 

مدير جلوي دفتر ايستاده بود و از ما مي شنيد( و شايد شنيده مي گرفت)

من سكوت كردم.

و فقط خواستم كه گرمي دستش و اميد نگاهش را باور كنم.

 

 

به تخته ي سبز برگشتم. به كلاس، تخته پاك كن،گچ،نيم كت هاي خالي.

 پرده را كنار زدم.

تا دلم را باور كنم.

و آفتاب آن بيرون را...

بسم ا... الرحمن الرحيم.

 

....و سايه درخت را.

 

 

نه كوتاه بود و نه خيلي بلند.از لا به لاي خرده گچ هاي پايين تخته برداشتمش.توي دستم چرخيد و خودش را پنج انگشتم تماس داد.وبعد يك راست رفت بالاي تخته.

چهارشنبه . نهم خرداد ماه . دبستان نرگس.

 

 

داشت روي ميز يخ مي كرد.استكان را به لبه نعلبكي تكيه دادم و به قندان پر دست بردم. در خيالم اما،امروز، جاي بچه ها خالي بود.

 

                                  

ترمینال حوادث:  chekmat.blogfa.com

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 8:40  توسط مرضیه.ع  | 

دارن دیوارهای دانشکده رو میشورن.بعدش می خوان رنگ بزنن.حوصله ام سر رفته.در به دررفقا می گردم که ببینمشون.با هم یه گپی بزنیم.امتحان آلی دارم. همیشه اون ۵-۶ صفحه آخر بد درددیه.حانیه همش آناتومی داره و امتحان و (از همون کوفت و در و زهر مارها...)چشمه آپ نمیکنه.اس ام اس ها دلیور نمیشه.تو هوا گم می ره...همش فکر می کنم امروز ۳شنبه است و فا اومده.مریم اینا اسباب کشی کردن و من دلم میخواس میدیدم خونه جدیدشونو.حوصله ندارم.صدای غیژ غیژ این پرینتره رو اعصابه. یه سری به سحر(صدا)زدم.چه اوضاعیه.انگار که یکی  اصلا احساس امنیت نکرده باشه...هی خشونت و تنش...شاید نمینونستم براش بکامنتم که:یواش ! اینجا که میتونم بگم... الان بالا  آز فیزیک دارم.حوصله امیرآباد پایین اومدن بعدشو ندارم...اه حانی چقدر بد اخلاقه...امروز تو دانشکده یه خبرایی بود.خلوت.آروم...توی کتابخونه یخ زدیم اما.وبلاگ چه چیز مزخرفیه.نوشتن رو از یاد آدم میبره.دیشب شب شیشه ای ندیدم.سارا میگفت به چالش کشیده بود این مردک(جاسبی)رو...امروز به حانی گفتم :نمیخواد یه نفسی چاق کنه؟ بی تامل گفت:نه! سولماز داره زنگها برای که به صدا در میآیند رو می خونه. ای ول...حوصله ام کنکوری سر رفته.بی طاقت بی تحمل بی...بی...بی...تنها.

حوصله ندارم.پس تو کی میای فا.؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 15:39  توسط مرضیه.ع  | 

برگه انتخاب واحدها اومد.

بیو ساختار. آز آلی . زیست میکروب. سلولی . متون.... با هزار تا ازمایشگاه و کوفت و درد و زهر مار...

هنوز نمی دونم.

بحث های خشن من و سارا هیج وقت نتیجه نمیده.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 17:27  توسط مرضیه.ع  |