پس پشیمان باش که چرا فرض کردی صفحه " پست مطلب جدید" را بسته ای.
کارگردان به همت تهیه کننده و تیم تدوین، ازفیلم نامه نویس یک شلنگ 2.5 اینچی متصل به منبع آب شهری ( یا اگر مقطر یاشد یهتر است که ترکیب درصدهای بونی سیستم به هم نخورد) قرض می گیرد و آن جایی که تو قرار بود صفحه " پست مطلب جدید" را ببندی، مثلا قبلش دستت می رود روی "ثبت موقت" و البته که از روی بی حوصلگی اهمیتی نمی دهی...
خلاصه حالا می توانی ادامه چرندیات را بنویسی که درک عمیق این غلبه ی عواطف انسانی بر غریزه ی (باز هم) انسانی، تجربه های مشوک و مسکوت زندگی ام را فرستاد روی بیلبورد های خیابان و همه شرم و خجالت (کلمه ای که از وبلاگ یک نفر دیگر آمده) را کلمه 5 حرفی کرد به اسم افتخار (یا شاید اعتماد های بیچارگی و واماندگی... نمی دانم)
تلفن کارگردان زنگ می زند و یک نفس راحت بکش!
باید فکر کرد که چقدر برایمان دو، دوتا ، چهارتا ست.
اگرچه نمی شود ریاضی اش کرد و روی کاغذ آورد.
یا نمی شود انشایش را نوشت.
و نمی شود خاطره ش را گفت.
همیشه لحظه های بزرگ زندگی همین طورند.
"لیز" می خورند از لای انگشتهایت و روی دامنت می افتنند و می ریزند کف زمین و بعد نرخ تبخیر آب یکدفعه زیاد می شود و...دیگر نمی بینی اش...
نمی دانم.شاید طعم این لحظه ها طعم همان رسوبی که روی زمین می ماند.
داد ور.
داور می گوید اگر ندانستی و عمل نکردی،عفو.
ولی اگر دانستی...
پ.ن. تاریخش را ببین! یک ماه و 6 روز پیش
پرونده ام، روزهای روز و ماههای ماهش کم است.
به خاطراتم شک می کنم........
نه اینکه یک سیـــــــــــــــــر و یک مثقـــــــــــــــــــــال داشته باشد،
نه اینکه دست هرکداممان یک کاسه،
نه اینکه همه ی طیف های دنیا خطی است و یک سرش خوب و یک سرش بد،
اما روزهایی از عمر را شاید ما آن طرف مرز زندگی کردیم.
که انگار، از خط که بیرون بزنی دیگر حساب نیست!
و عشق را می توان از فاصله نا چیز بین دو قطره ی چکیده از زیر چانه اش فهمید.
وقتی که دو دستش را روی میزِ جلوی صحنه تکیه داده بود.
و شکوه بلند سالن را
سکوت
بلند تر می کرد.
ــ که بلندگو ها آرامگو بودند...
و زیر لب
انگار که گفت:
قیصر همین جاست
در ته مانده امید!
هواي سفر دارد...بيزارم از روزهايي كه با همه وجود حس مي كنم آنها كه دوستشان دارم، كامشان از حضورم هيچ شيرين نيست ... و آرزوي غيبت دارم وقتي كه بر مهر گرد وسط يك جانماز سورمه اي پررنگ سجده مي كنم و وقتي كه سر از سجده برمي دارم و وقتي كه بوي عطر گيجم مي كند....
چه بي مورد،چه بي فايده، هزل مي گويم.هجو است حتي!
زنده ام. راه مي روم. گاهي بالا و پايين مي پرم. در صف اتوبوس يا جلوي قفسه هاي كتابخانه مي ايستم. روي نيمكت، كنار بقيه مي نشينم. در مراسم ها و شادي هايشان شركت مي كنم. احوالشان را مي پرسم.از عزيزانشان سراغ مي گيرم...و عجيب كه اين ها همه، هيچ كدام به جمع راهم نمي دهد وابستگي يا احساس تعلقي ندر من نمي زايد. سوري است؛ سوري و ظاهري. ونمي دانم. و از خودم مي پرسم كه اين جماعت آيا قانع از كنار هم مي گذرند؟ خرسند؟ و اين همه آيا براستي شكر مي گويند؟...يا پروردگارشان در كار نيست...يا شايد لباس همان بقال سركوچه را بر تن دارد كه گاهي كم فروشي هم مي كند، آشكارا! و ما باز هم مثل هميشه يك دستت درد نكند تحويلش مي دهيم؟يا راننده تاكسي است كه 50 تومان بيشتر طلب مي كند؟ يا همسايه طبقه بالا...كه وقت و بي وقت بر سرمان تيشه مي كوبد و ما در چارديوار خودمان بر پدر و مادرش لعنت مي فرستيم و در راهرو باز هم سلام قربان بارش مي كنيم؟...يا شايد شبيه رئيسي است كه از صبح تا شام تملقش را مي گوييم...خدايمان را شايد فقط در جواب احوال پرسي هاي معمول و ساعت هاي مقرر، حاضر مي بينيم و مستحق شكر گزاري... و از خودم باز مي پرسم كه كجاي اين جهانم...
و اعوذ باالله من الشيطان الرجيم كه اين روزها درست نمي دانم فرمانبردار كدام هستم؟
اعوذ باالله من الشيطان الرجيم كه آن هست اما نمي شناسم و آن ديگري هم هست اما نمي شناسم.
و خدا مي داند كه ما كجاي اين جهانيم و سهم مان از آسمان چقدر است؟(كه براستي ما هم سهمي داريم و شايد بيشتر از آنكه مسيرمان از سكون ستاره هايش و تقديرمان را حركت سياره هايش بشناسيم ....و الحق كه گاهي گمراه ترين مسافرانيم.)
و دلم تنگ مي شود براي راهي كه نمي دانم ، همان مقصدي كه درست نمي شناسم...
كه فقط خاطرم تعلقي داشته باشد
همين.
و حرف اول و آخر را علاقه و احترام و تعهد بزند و خودت مي داني...
هميشه در گذرم.هميشه در گذر.
و دلم تنگ است.خيلي تنگ...
خدايا.
خودت مي داني كه مجاهدت مي خواهم و گفته اي و من خوب شنيده ام كه مجاهد مومن دل تنگ نمي شود كه ايمانش كفايت مي كند و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا.
خدايا خودت مي داني.خودت مي داني كه جهاد در راه تو و كمك به بندگانت غايت آرزوهايم است.خدايا خودت مي داني كه نبي بودن را بر خلق خدا، خاصه خلق شايسته خدا واجب مي دانم كه همه ما رسولانيم...كه شايستگي از عطاي توست و نباء و خبر را تو بر جان هايمان الهام مي كني.خدايا شايسته ام گردان كه نبي باشم و رسول.
خدايا با خبرم ساز از آنچه دلم را آرام مي كند.
كه گاهي احساس تنهايي، آن پايه هاي بلند اميد به لقاء الله را مي لرزاند.
خدايا در دلم جاي گير و ياد خودت را هميشگي كن كه بسيار گفته اي و خوانده ام كه
الا بذكر الله تطمئن القلوب...
و به دلم الهام كن، يادت، ذكرت و شكر و سپاست را.
كه هر روز و هر شب سبحان الله مي گوييم و الحمد لله رب العالمين، خداي هر دو جهان...
خدايا،
يا رب كه مي گويم، يعني، رجاي پرورش و ياري دارم.
يا رب كه مي گويم منتظرم كه بيايي،
و وزن قدم هايت را درك كنم،
و آرام آرام در دلم پا بگذاري...
280919
860709
10:10
به هدایت فکر می کنم .
به افراط (....)
و سکوت می کنم.
اوضاع غریبی یه.
سفيد مي پوشد
سفيد مي نويسد
و بي رنگ راه مي رود.
نگاهش اما،
هنوز مطلع غزل است.
بي صدا دراول صفحه.
جوش و خروش شاه بيت،
و قله ي حكايت؛
كه
او صبح است.
وبه بلندي صبر تو.
...
و يك روايت ساده.
صبح
بخير،
برادر!
دلم ثانيه اي به روزگار بند مي شود.
يك گره كور مي خورد
و محروم تر مي شوم.
و باز
كاسه ام پر مي شود از دوري.
...قال عسی ربی اَن یهدینی سواء السبیل.
ترس نيست اما بي شك از آن جسارت و تهور فاصله گرفته
تو اما به حساب ناپديد شدن واژه هايم بگذار
و بشنو
كه
از گفتن مي هراسم!
خودت كه خوب مي داني
اين روز ها رنگ افراط به چهره دارم.
و سكوتم از همين ترس است.از همين افراط ...
كه مبادا بگويم و صدايم در گوشت بي زنگ باشد...
دلم اما ديگر دروغ نمي گويد.
بوي حادثه مي آيد.
آخر تو چه مي داني كه كجايي و دل من كجاست...؟
مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نَاراً فَلَمَّا أَضَاءتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ وَتَرَكَهُمْ فِي ظُلُمَاتٍ لاَّ يُبْصِرُونَ (۱۷)
صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ (۱۸)
أَوْ كَصَيِّبٍ مِّنَ السَّمَاء فِيهِ ظُلُمَاتٌ وَرَعْدٌ وَبَرْقٌ يَجْعَلُونَ أَصْابِعَهُمْ فِي آذَانِهِم مِّنَ الصَّوَاعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ واللّهُ مُحِيطٌ بِالْكافِرِينَ(۱۹)
يَكَادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصَارَهُمْ كُلَّمَا أَضَاء لَهُم مَّشَوْاْ فِيهِ وَإِذَا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قَامُواْ وَلَوْ شَاء اللّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ إِنَّ اللَّه عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ(۲۰)
يَا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَالَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (۲۱)
خيال مي كردم كه در يك جبهه ايم؛ در يك صف مي جنگيم و مثل هم شمشير مي كشيم.
نمي دانم. در كنار من نبود اما، حق بود شايد جبهه اش.
او رفت كه بجنگد و گفتم كه نبيند كه چه طور سپاهم را عده ميكنم. كه نداند و شايد خيال نكند كه راست مي گفتم…كه اين بار،او قلب سپاهش را بسازد، كه عقبه را محيا كند و طلايه را ايمان دهد به فتح. به سحرگاه بلند پيروزي.
او رفت و كاش ندانسته باشد كه من هم دعا ميكنم براي نصرت،و فتح تمام كناره هاي شك و ترديد…براي پيروزي!
نمي دانم.در كنار من نبود اما، حق بود شايد جبهه اش.در كنار من نبود؛آخرصدايش به گوشم نمي رسيد.باد مي تاخت و چه تند هم مي تاخت امشب…
در كنار من نبود آخر؛كه جرأتم را به چشم شكست دشمن ببيند و از جسارتم دلگير نباشد.در كنار من نبود آخر،…نمي دانست كه قلب سپاهم به دل تنگي اش آب مي شود و هيئت فرماندهي ام فرو مي نشيند…
او رفت و كاش نداندامشب،پيش كدام نگاه است…
چراغ بالاي سر، هنوز سوسو مي زند.
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
أَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَّابِيًا وَمِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغَاء حِلْيَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِّثْلُهُ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاء وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الأَرْضِ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الأَمْثَالَ(۱۷)
لِلَّذِينَ اسْتَجَابُواْ لِرَبِّهِمُ الْحُسْنَى وَالَّذِينَ لَمْ يَسْتَجِيبُواْ لَهُ لَوْ أَنَّ لَهُم مَّا فِي الأَرْضِ جَمِيعًا وَمِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْاْ بِهِ أُوْلَـئِكَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسَابِ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمِهَادُ (۱۸)
أَفَمَن يَعْلَمُ أَنَّمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمَى إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُوْلُواْ الأَلْبَابِ(۱۹)
الَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَلاَ يِنقُضُونَ الْمِيثَاقَ (۲۰)
وَالَّذِينَ يَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَن يُوصَلَ وَيَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَيَخَافُونَ سُوءَ الحِسَاب(ِ۲۱)
وَالَّذِينَ صَبَرُواْ ابْتِغَاء وَجْهِ رَبِّهِمْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَأَنفَقُواْ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرًّا وَعَلاَنِيَةً وَيَدْرَؤُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ أُوْلَئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ(۲۲)
جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَهَا وَمَنْ صَلَحَ مِنْ آبَائِهِمْ وَأَزْوَاجِهِمْ وَذُرِّيَّاتِهِمْ وَالمَلاَئِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِم مِّن كُلِّ بَابٍ(۲۳)
سَلاَمٌ عَلَيْكُم بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ (۲۴)
وَالَّذِينَ يَنقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِن بَعْدِ مِيثَاقِهِ وَيَقْطَعُونَ مَآ أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَن يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِي الأَرْضِ أُوْلَئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَلَهُمْ سُوءُ الدَّارِ(۲۵)
اللّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاء وَيَقَدِرُ وَفَرِحُواْ بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا فِي الآخِرَةِ إِلاَّ مَتَاعٌ (۲۶)
وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَوْلاَ أُنزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّ اللّهَ يُضِلُّ مَن يَشَاء وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنَابَ (۲۷)
الَّذِينَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللّهِ أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ(۲۸)

