بالاخره پیداش کردم. حالا می تونم تو کوچه های سهروردی، توی اون سرازیر سربالاییه، مهتاب، نرسیده به اون غذافروشیه که ماه رمضون آش داشت، حالا می تونم تنها بخونمش.
روزی دل من که تهی بود و غریب، از شهر سکوت به دیار تو رسید...
یادداشت های هر از گاهی و بی گاهی
بالاخره پیداش کردم. حالا می تونم تو کوچه های سهروردی، توی اون سرازیر سربالاییه، مهتاب، نرسیده به اون غذافروشیه که ماه رمضون آش داشت، حالا می تونم تنها بخونمش.
روزی دل من که تهی بود و غریب، از شهر سکوت به دیار تو رسید...
این روزها دوست داشتنی ترین آواز دنیا همین است. عالی ِ.
اگر جان را خدا داده ست./ چرا باید تو بستانی.../چرا باید...چرا باید .../ که با یک لحظه غفلت/ این برادر را به خاک و خون بغلتانی...
مباحثی را شدم 11. خب به من چه؟
خنده ام گرفت از دیدن اینجا.
از خواندن این یکی هم کیفم داشت حسابی کوک می شد که عریضه و عریضه کشی ِکامنتور های محترمش احوال سیاسی م را کرد توی قوطی... دیدن هیچ کدام از آن آدم های مقبول و نامقبول در این تلویزیونِ حکومتی، در کت من هم نمی رود... همان قدر که خونم از صالح اعلا به جوش آمده بود... جدای قضاوات هایی که در مورد نیت و عقیده آدم های پشت این شیشه می شود، به ترمیم ساختارهایی انقدر ویران هیچ ایمان ندارم.از خودم می پرسم آن آدم کدام فاجعه را می خواهد ماست مالی کند؟... نمی دانم.
خواهرم 33ساله می شود امروز. و من 22 سالگی ش را خوب به یاد نمی آورم.
این روزها در عالم نفرون ها و یادداشت های آرزوهایم سیر می کنم. خنده ات نگیرد، گاهی با یک ماژیک شبرنگ ِ سبز و یکی هم صورتی. بعضی هایشان را یادم رفته بود... گفته بودم که شهریور مثل یهمن است دیگر...
و حتی ان روز معلم جدید مدرسه هم معلوم شده بود. و یادم هست که با تعارف عذرخواهی کلاس درسش را ( یعنی کلاس درس خودم را و کلاس بچه های خودم را... ) قطع کردم، داخل شدم برای خداحافظی.. و چندتایی آن روز غایب بودند، و چندتایی سرشان گرم مشق و کتاب خودشان... و زییاد هم طول نکشید... و دل کندن از همه چیز چقدر سخت... و پشیمانی های هزارباره...
و یادم هست که اسباب و اثاثیه ای از مردم روستا دستم بود و برای پس دادنشان... و تکه- تکه، و بی خیالی غریبی در چشم همه... و من بی تاب آنچه که از دست می دادم... شاید حس رضایت...
سحر خواب ماندم.
جزوه چی ها... آخ.. خسته ام. می خوام بی نهایت بخوابم. و یااصلا به چرندیاتی که توی این جزوه ها تایپ شده فکر نکنم. و هیچ امتحانی نباشه که بی علت یراش یه سری اسامی خذعبل، (با هر دیکته ای که تو دوست داری...) از دانش ِ نه دبروز و پریروز، که گرداوری ِ (!؟) گرانمایه ی(!؟) دکترین ِ (!؟) دگم وطنی آن سال های شصت و سه و چهار از یر کنم و بشم یه دبّه اصلاعات و امروز پر بشم و فردا خالی... و دوست دارم به این فکر کنم که بنزیدین رو توی چی می شه حل کرد که برای سلول ها ایزوتونیک باشه و سلول ها نترکند... و دوست دارم لابلای کتاب شیمی الی م دنبال واکنش آروماتیک ها و اکسایش آنها با آهن بگردم و آخ... کیفم با این زیر و زٍبر های بیوشیمی سلول کوک می شود.
ماجرا همان چشم تنگ دنیادار بود... که آدمیزاد خوب می داند چه طور از پیچیدگی روزگار بیچارگی بسازد و بعد آه و ناله و فغان... که خدایا گرهی از مشکلات ما باز کن... نمی دانم. شاید. شاید به قول تو، ساده دیدن زندگی نعمت بزرگی باشد. نمی دانم. و (اگر باز سر و کله یک نفر دیگر اینجا پیدا نمی شود که بی هوا شاخ و شانه بکشد، مثل آن نفر هفتم در پست هفت کامنته ی تاریخ ما) ، باید بگویم که امان از این انعام از سر پروردگاری خدا و امان از این دلگی مردمان از سر خدا می داند چه؛ هرچه جز بندگی...
ای کاش می توانستم
ای کاش می توانستم من
خون خود را قطره،قطره، قطره بگریم
تا باورم کنند./
سلام.
می خوام یه کار معمولی بکنم.
رای بدم.
و اصلا هم فکر نکنم که کاندیدای مطلوبم از آسمون اومده که مملکت ما رو که الان توی لجنه(!) بکشه بیرون.
اصلا همه ی آرزوهای اصلاح طلبانه ام (نه که اونا، خودم رو میگم! پیمان و باور خودم!) رو بچپونم لای جمله های یه کاندیدا و شیفته ی گفتار و کردار و منش و وجنات و سکنات و کوفت و زهر مار اون بنده ی (احتمالا) صالح خداوند بشم.
یه کار معمولی می خوام بکنم.
یعنی فقط امیدوار باشم.
فقط اجازه ندم که وضع موجود همه ی همه ی سرمایه من رو (یعنی امیدم رو) بگیره و من رو یه آدم بی تفاوت که توی تاکسی و اتوبوس و گاریو کامیون فقط می شینه و می شنوه و با خودش فکر می کنه نباشم.
می خوام توی ذهنم به همه ی آدما حق بدیم که نظرهای بی محتوا داشته باشن راجع به کمپین های انتخاباتی. و به جک ها اونقدر تیز نشونه نرم که توی این بحبوهه (یا بهبوهه ، هیچ وقت یاد نگرفتم!) چه طور همه چیز رو به بازی می گیرید و چرا دوصفحه از بیانیه ی فلانی رو مثلا به "اقوام و اقلیت ها" نمی خونید؟...
می خوام یه کار معمولی بکنم. برم زنجیر سبز ببندم و کمک کنم که فقط امیدمون رو در این استعصال از دست ندیم.
همین.
همین.
امید.
مدتي است كه به موفقيت فكر مي كنم. به اين كه كجاي عمر آدم طعم موفقيت مي دهد و اصلا مگر چه طعمي دارد؟ نمي دانم و توقع دارم كه بدانم جواب اين سوال ها را. و پيش خودم مي گويم كه يا از سطح متوسط توانايي عموم جامعه بايد پايين تر باشي و كلا خيالت تخت! و اين حد از امكانات براي خيال ها و آرزوهاي سياه سفيد و رنگي ات. محدودكننده به حساب نيايند(همان آرزوهايي كه خودشان هم برايم سوال اند...اينكه از كجا آمده اند؟ و چه قدر واقعي اند؟ و هيچ به استعدادهاي من مربوط مي شوند يا نه؟)؛ يا بسيار تواناتر باشي كه گليم خودت را مقتدر از آب بيرون بكشي و كم و زيادش را خودت به چنگ بياوري... (و البته يا شايد ملايم تر!!)
از طرفي ديروز درست بعد از قطعي برق كتابخانه دانشكده در آن راهروي دم كرده، هم كلاسي و نارفيقي را مي بينم كه در جواب احوال پرسي خندان و خوشحال من مي گويد كه فلان و فلان و فلان (درس هاي سال آخر) را شروع كرده و ترم پنجي ها را هم دارد دوره مي كند. و يادم مي آيد كه يك بار ديگر در بحث و جدل هاي بي سر و ته مان گفته بود كه: " وايسا ببين من دو سال ديگه همين جا استاد نمي شم؟!قيد ارشد رو هم زدم! 5ساله مي كنم، بي خيال مي رم سربازي..." و بعد تصوير آن روزي كه خبر سهميه و بورسيه ي بچه هاي كارشناسي دانشگاه كتبا״ دور كلاس مي گشت و او هم مثل خيلي هاي ديگر، صبح فردا رزومه ي قطور پنجاه صفحه اي اش را تحويل مدير گروه و منشي دانشكده و كي و كي مي داد، در مغزم چرخ زد و يا عصر همان روز و شوخي من (مني كه اكثر اوقات خبرهاي بيات و دست چندم به گوشم مي رسد،)با يكي ديگر از هم كلاسي ها كه: "ان شاءا... فردا، پس فردا اعزام مي شويد؟" و جواب راسخ او كه: "مالزي (يا شايد سنگاپور؛ درست خاطرم نيست.) كجا ست ديگر؟! فقط امريكا..."
ديروز من از آن 37 پله و دو پاگرد پايين آمدم (و يا بهتر است بگويم كه سقوط كردم!) و از آنجايي كه همه اتفاق هاي دنيا موازي رخ مي دهند، در ايستگاه اتوبوس هديه را ديدم و برخلاف اتوبوس سواري ساكت هربار، كارمان رسيد به امتحان و تافل و ارشد و Rank فلان رشته و بورس ۷۰ هزارتايي دانشگاه ملبون و چنين و چنان... و بعدهم خودم از بخار آن بحث عصرگاهي ِ داغ جلوي صورت خودمان و قریب به انفاق هم اتوبوسیهای کنجکاو (!) در صندلي دوم اتوبوس قراضه شركت واحد خنده ام گرفت و احساس كردم آن چيزي كه قاپ آدم ها را مي دزدد برنده شدن است نه موفقيت...درست مثل پوشيدن آن شنل و سرگذاشتن آن كلاه منگوله دار و عكس يادگاري انداختن كنار سردر دانشگاه...
و ياد دوستان از كنكور برگشته ام افتادم و دغدغه جدي درآمد و درآمدزايي شان و پرسيدم: چرا آب و هواي بيرون مدرسه، جيب هاي خالي مان را خيلي زود به رخمان مي كشد؟ و جالب است كه همه آدم ها اين دغدغه را دارند؛ پدرش مدير عامل باشد يا نباشد، مادرش موسو سوار باشد يا نه، یا خرج كلاس آواز خواهرش و بيليارد برادرش و نگاهداري ويلاي شمالشان در ماه سر به فلك بكشد و يا اصلا اجاره نشين باشند و متوسط الحال(!) بازهم به جيب شان فكر مي كنند و جالب است كه هيچ كداممان هم جوابي نداريم!
مگر راه حل هاي خوش بينانه ما تا كي جواب مي دهد؟ مگر اين افسانه ي كار داوطلبانه واقعيت دارد؟
و دور و برم را نگاه مي كنم و مي بينم كه همه ما براي زندگي كردن دنبال شاهد و مدرك مي گرديم.(ديپلم و مدرك تحصيلي نه، evidence انگليسي را مي گويم.) و ديدم كه من هم چندتايي اش را در چنته دارم و اكثر صبح ها را با آنها شب مي كنم...پس خيلي هم دور از ذهن نيست اگر بگويم كه: آرزوهايم گم شده اند.
نمي دانم.نمي دانم موفقيت چيست... ديگر به آن بهايي كه خيلي ها اسمش را شأن اجتماعي مي گذارند، نمي خندم و به نظرم خيلي هم ناچيز نيست! شب، واحدهاي درسي ام را بالا پايين مي كنم. چهار ترم بيشتر نمانده. شايد هم پنج ترم.(كه آخر دليلي براي لوله كردن آن مدرك تحصيلي ندارم...) حالا ديگر مثل ترم اول نشستن خودم را روي نيمكت هاي دانشكده ي زيست شناسي اتلاف منابع نمي دانم و يا مثل روزهاي آخر ترم سه كه از تصميم و تعلل كارشناس و مدير و رئيس و استاد به ستوه آمده بودم و از تعلق كثيف آدم ها به صندلي شان سرم گيج مي رفت و هزار بار آمدم كه ديگر نروم... هم نيست.
حالا ديگر فرق دارد. حالا اتلاف منابع را در نرسيدن مي دانم؛ حالا فقط يك راه براي جبران آن همه تعلل و اشتباه به ذهنم مي رسد؛ كه آن صندلي و جايگاه و اعتبار را بدست بياورم... و باز از خودم مي پرسم كه كدامشان آرزوي من است؟ آيا اين هم جزو يكي از همان مسابقه هاست؟
نمي دانم كجاي دنيا را باور كنم...كاش مي دانستم كه چندماه و چندروز و چندساعت ديگر وقت هست....كه اين روزها چشيدن طعم هاي مختلف روزگار، دلهره چشيدن آن طعم واقعي را زياد مي كند. تو فكر مي كني که موفقيت این قدر تلخ است؟
پ.ن. معمولا علاقه ای به نوشتن مطلب های چند قسمتی نشان نمی دهم. این یکی اما دنباله دار می شود.
آدم ها وقتي گير مي كنند، هل مي شوند و تخت كفش هايشان را روي پدال گاز فشار مي دهند. بعد به صداي آن چرخش گوش مي دهند و لغزش چرخ ها را كه به چپ و راست احساس كردند، فرمان را دو دستي مي چسبند و منتظر راهنمايي هاي راننده دوم و سوم!
آخر زمين آدم ها گاهي شل است.مثل برف! زمين آدم ها گاهي به خودشان هيچ ربطي ندارد. گاهي از دست فرمانشان هم كاري ساخته نيست. گاهي نقشه را خيلي جدي گرفته اند. گاهي به تجربه ها بدجوري مغرور شده اند.گاهي زمين به هوا هم برود كاري درست نمي شود!
آخر هواي آدم ها گاهي سرد است.گاهي مرطوب است؛ باراني...و گاهي كه طوفان مي شود آدم ها يادشان مي رود كه برف و باران، هميشه از هوا به زمين مي آيند، نه بر عكس!
هواي آدم ها گاهي خشك است و گاهي تنها...گاهي هواي آدم ها را نداريم،پشتشان را خالي مي كنيم!
هواي آدم ها را در ساختمان ها و اتاق ها و جلسه هاي بزرگ نمي شود پيش بيني كرد.نمي شود پشت ميز نشست و در اخبار ساعت هشت گفت! هواي آدم ها هرلحظه اش يك رنگي است. هواي آدم ها گاهي براي پرواز عالي مي شود...آخر هواي آدم ها گاهي از زمينشان بزرگ تر و صاف تر است!
مثل گاز زدن یک سوسیس خام و نان بیات
شده است این زندگی...
و جزیره هایی از مایونز
و یک قلوپ نوشابه!
دچار سوء هاضمه ام.
اين جا،
صداي تخت كفش هايم،
در راهرو كه مي پيچد
درد حقارتم را تازه مي كند
و تازه.
وتازه چشم از دنيا كه مي بندم،
كابوس
همچون يك نقاشي پوستي
از سقف چشم ها،
بر پلك هايم آويزان مي شود؛
كهنه و ريش ريش!
اين درد، اين حقارت، اين گفتكوهاي زعير و لعين
(كه بيداد، گاهي صداي من ديگر در آن به گوش نمي رسد و هرچه باشد بي خودي است و به ناچار خودخواهي!)
دل آدم را
از دنيا و داشته و نداشته هايش مي كند،
و بند دلم كه پاره شود،
ولله كه به بند ديگري گره اش نمي زنم...
□
آخر راهرو
يك در را باز مي كنم و در ديگر را مي زنم.
بفرماييد را مي شنوم و باز با تعجب مي پرسم: "اجازه هست؟" ، اجازه...
اجازه كه مي دهد يعني: لباس دروغش را امروز صبح اتو كشيده،
كلاه تزويرش را بر سر گذاشته،
و دستكش هاي احتياط را تا مچ بالا آورده.
و من،
شايد چقدر احمق باشم كه حديث برايش بگويم
و او چقدر نمي داند كه تملق را حقير به احقر مي گويد!
و من نه حقير هستم!
و او
خدا نكند كه از خودش حقير تر باشد!
و بي نام، كلام را سوار مي شود و بالا مي رود...
و بي نام، كلام را سوار شد و بالا رفت
( و حيف است اگر بگويم كه در كلماتش اوج گرفته بود كه اوج هنوز عظمت و شكوهش را به اين جماعت قرض نمي دهد!)
و وقتي نشست، از در بيرون رفته بودم.
□
انگار كن
كه صداي تخت كفش هايم،
هيچ
در راهروي هيچ نمي پيچد
و مثل خط خوردگي هاي يك مشق دست جمعي،
در كمدها و لاي روپوش هاي سفيد،
با پاك كن سرگروه
" احتراما... "
پاك مي شود.
از لاي در اتاق ها
( اتاق هاي نشستن و اتاق هاي ايستادن!)
سرهاي بي اعتنايي و عبرت بيرون كشيده مي شوند؛
سرهاي بي اعتنايي،
سرهاي گم شده،
سرهاي بي تن
و تن هاي بي سر و پا...
□
اين جا اتاق رفتن ندارد.
اتاق رفتنش، همان طول و اثناي راهرو است
كه بي داستان به پله ختم مي شود.
10 تا به پايين،
نفسي نازه كن!
و لخت،
10 پله ديگر...