تبليغاتX
باغ . بهار . بنفشه - تالش، هشتپر (قسمت اول)

باغ . بهار . بنفشه

یادداشت های هر از گاهی و بی گاهی

سفرنامه خلخال-اسالم را نیاوردم. نوشته ایم. (اسنادش هم موجود است)

باشد تا یک بار دیگر. این یادداشت سفر اخیر است. سه شنبه21 مهرماه تا جمعه 24 ام - تالش، هشت پر.


م.شبخ هم می گفت که در این فکر بوده که کم یا بیش بقیه همسفرها را می شناسد و بقیه، همدیگر را، تمام و کمال. همان "رفاه" فهمیدم که این طورها هم نیست. و خلاصه نیت معارفه کردیم، همان جا روی پله های روبروی رفاه. قربت الی الله...

قاسِ بزرگ آمده بود و من شاد از کشف خواهری قاس ها که مینو را درسفر یزد دور و نزدیک دیده بودم و فرزانه را در سفر قبلی هزاربار شنیده بودم. البته فقط نامش را و کمی بیشتر...

سارا هم آمد. عالیشاه زودتر از من رسیده بود. (ما دو احمق...) و بعد صفورا و سمیرا و زن دایی... و صاجب تولد (صفورا) چه زود فهمید که سفر زنانه است! و  دیگر بقیه ش را هم خودمان لو دادیم که بخور و بخواب است و خانوادگی است و کویـــــــــــــر! (دقیقه همان چیزهایی که نمی هواست...) ایستاده بودیم که یک نفر آمد و پرسید: شما همه دوست های صفورا هستید؟ و اینکه از کجا و گفت که می خواهد بداند که گروه دو دسته است یا چند دسته... در دلم خنده ام گرفت از این سوال. بی هیچ دغدغه از آشنا و غریبه پایم به سفر باز شده بود یا حتی به غریبه بودن رای موافق می دادم حتی...

اولین خوشبختی این بود که یک نفر دیگر پیدا شده است که مهم ترین ها را جا می گذارد. پویان اولین شام عمومی، یعنی باقالی های باقالی قاتوق، و پنیر را، و من هم بادگیر و دمپایی های مجلسی قرمزم را فراموش کرده بودم. آن دوتای اول را گفتند که دو نفر می روند و ازخانه پویان می آورند که گرسنه نمانیم من اما از این دونفرها نداشتم و بی بادگیر و دم پایی... و نکته جالب اسم یکی از این نفرات بود که پی.تو صداش می کردند و گفتند که ربطی دارد به آی.دی هایش و از این حرف ها و یک نفر دیگر را هم در نور آن لامپ های دوده گرفته جاده مخصوص همراه پی.تو دیدم که یک احسان از مجموعه احسان های موجود در سفر بود، و بسیار هم شبیه احسان ولویِ خدابیامرز رفیق... محبوبه آمد، شاید کمی قبل از پویان. و چه شاد بودم از بودن معلم خاطره انگیز اول دبیرستانم! و کسان دیگری که کم یا بیش می شناختم. کیوان مهدیزاده، مهدی ممقانی و دوستش، علیرضا،که در سنگی می دیدمشان و زود هم کشف شد که یک علیرضای دیگر هم داریم که آن یکی را بعضی ها دکتر صدایش می کردند. و پروانه که اسمش را در سفرهای دیگران، شاید مهدی ممقانی، شنیده بودم.  و یک گروه دیگر که چهره هایشان هم برایم آشنا نبود حتی... شادی برندک اما نمی آمد و سفارش کرده بود که به جایش از درخت بالا بروند. . صبا جون هم جا زده بود انگار... چه بد! که دلم همسفری اش را می خواست و ادامه گپ های دم بریده مان را... و آن اول یک شکست عشقی هم خوردم. یک نفر روبروی ما از یک ماشین پیاده شد و خندان آمد طرف ما. محد (محدثه) بود و من جستم از خوشی ِاینکه هم سفر است. اما آرام گفت که فقط آمده کتری و بادگیر عالیشاه را پس بدهد. و برود یعنی... در همین گیر و دار چند نفری آمدند، برق در چشم و نغمه بر لب و لیریکس در دست که دیرین دیرین دین دیرین دیرین دین... شعر تولد آن متولد بود و من هم چند بندی ش را آنجا شنیدم.

از پیله کردن به اتوبوس های ولوو ی چراغ شبرنگ دار و انگولک کردن بار و بنه و همسفرها که خسته شدیم، خیز گرفتیم روی پله ها و پژمان گفت در دم که معارفه شروع شود اتوبوس سر و کله ش پیدا شده. و همین هم شد. یک 323 آبی سفید. شیک و مجلسی!

نشستیم. به سمت توالش، که دقیقا نمی دانستیم کجایش... سه شنبه شب. چندنفری خواب و خسته، سر، و جِر زن های بیدار، ته اتوبوس. و پانتومیم و آغاز طرح شانتاژ... یکی می گفت شانسی برنده می شوید. آن یکی تبصره می چید و کارت زرد و قرمز می داد. یکی می خندید و یکی دیگر درگیـــــــــر باخت و برد. از فضاحت به فضاحت تر رسید. مافیا... آن صندلی 1و2 رفتم، ریرا شنیدم و کمی هم نوشتم و عجب آن بود که کیوان خدای مافیا شده بود.

بساط مافیا که جمع شد رفتیم آن ته و لم دادیم روی کوله ها. بازی را یادم نمی آید اما کمی گفتیم و از خواننده محبوب مان، من و صفورا چیزهایی شنیدیم تا خواب ما و صدای خرخر صفورا... و چند دستشویی سرراهی و عوض بدل کردن جاها. صبح اما، منجیل، همه به عقدا نشین رشک می بردند و نگران اسباب کوله هایشان... تا تالش. میدان کبوتر. که دو وانت ِ بازهم آبی آمدند برای استحظاظ ما تا همان جا که نمی دانستیم کجاست.هشت پر... یک نانوایی ایستادیم، نان و پینر محلی. چای نخوردیم تا یک قهوه خانه دیگر، میان راه. و به استحظاظ مان پشت وانت، در جاده های شوسه آن حوالی دامه دادیم. تا سینه کش کوه (یا تپه) که کارباراتور یک وانت فلان شد و وانت را سبک کردیم و کمی پیاده رفتیم. و گوسفندان... آخ... از جنگل به یک مرتع می رفتیم. و افق باز.

ساعت حدود 3 بود و بالای آن تپه چادر ها را علم می کردیم. ناهار و بعد با صفورا و قاسِ ِکوچک رمیدیم تا نور را از دست ندهیم و به قول مهتاب حالمان از گوسفندان هیچ کم نداشت.

ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 9:0  توسط مرضیه.ع  |