رمیدیم در مرتع و فریاد از نهاد برآوردیم که عجب خوش است بخت ما... آمدیم و دیدیم کمی دور تر از چادر ها تر و خشک دارند باهم می سوزند به همت آتش بیار های معرکه ی ما. شام اول باقلا قاتوق بود. باقلا و شوید، (زردچوبه را یادم نمی آید) وکره های آب شده در کیسه های خرید ( و فغان صفورا بر ممقانی... )، و به هر ضرب و ضوربی بارش کردیم روی هیزم ها و دم به دم، مقاله مقاله (یا ملاقه ملاقه...) چشید و چشیدند و چشیدیم و مکاشفه به عمل آمد که نمی پزد که نمی پزد... در همان تاریکی و آتش گیران، پویان آمد با هیبت نقالی؛ کلاه ِ (به نظرم) ترکمن بر سر و چیزی شبیه پوستین بر تنش... هفت خوان اسفندیار. پرده نداشتیم و توفیق اجباری شد برای ما که بازار پانتومیم حسابی داغ بود هنوز... پی.تو اسفندیار بود و ابوالحسن گرگسار ( همان ابول، دوست اصفهانی و همساده کدبانوی ما با یک کوله پر از کنسرو های غافل گیر کننده؛ حلیم و قورمه سبزی...) فضاحتی که در وصف بازی های اتوبوسی گفتم را هیچ بگیرید که کار به می خواری و رقص و رقاصی گرگسار با اسفندیار کشید و ما هم که کم نیاوردیم. پویان با جدیت ادامه می داد، گرگسار شاه باش می گرفت و جماعت " گل در اومد از حموم، گرگسار در اومد از حموم" می خواندند... بساط نقالی شب اول جمع شد. دوباره و سه باره و صدباره گفتند که معارفه، اما بازی و خنده و خوشی مجال نمی داد... من به چادر رفتم و چشم هایم هنوز گرم نشده بود که هوهو...عوعو.. بالام بالام...تیلابا تیلام چرت شب گاهی را هی پاره می کرد و البته عجیب آن بود که از بازی ریتم کم تر از این ها استقبال می شد... باقلا قاتوق را با قناعت بر ناپز بودن باقلا ها خوردیم. سفت بود اما زیبا. سبز و زرد و خوش عطر از شوید... من و هم چادری هایم خزیدیم در چادر، در کیسه خواب... و به قول همسفرهای سفر قبل، من و قاس ِبزرگ روی در وانت خوابیدیم. و تا صبح لرزان... باقی را نمی دانم...
ادامه دارد...
