تبليغاتX
باغ . بهار . بنفشه - تالش، هشتپر (قسمت سوم)

باغ . بهار . بنفشه

یادداشت های هر از گاهی و بی گاهی

 

همچنان چهار شنبه شب بود و همان شعری که سارا در اوان دیدارمان، روبروی رفاه، از آستین درآورده بود و همان ساز و آوازی که امین شاهنده (مزدور ِ نان به نرخ ثانیه خور!) راه انداخته بود، از چند متر آن طرف تر شنیده می شد. دیرین دیرین و زنگ موبایل، ترجیع بند ِ کاستاریکا کاستاریکا... تک خوان و یک گروه همخوان و نوازنده! که دوسنگ داشتند، قوطی،ته لیوان، سنگ ریزه در لوله و البته حنجره، و سازآفرین ترینشان نوازنده ی "تبر زه" بود. ساز برگزیده این دوره جشنواره که یک متر چوب درخت نمی دانم چه بود، به قطر 10 سانت و مستقیم، با یک حس و حال مخصوص روی شانه قرار می گرفت و با یک تبر مخصوص هم، ریتمیک، نواخته می شد... (و دیدم که گاه گداری نوازنده، ساز را روی شانه عجیب می لرزاند... معاذالله از این ذوق و استعداد...)

صبج، آواز سحرگاهی پویان که خروس داشت و سپیده (اگر یادم بیاید...) و "پاشو پاشو" ،از جا می جستاند ما را، زیپ چادر را قیژ می دادیم بالا و یک هوای خنک و آسمان کمی آبی، کمی روشن، کمی تاریک... یک دشت یا مرتع... اسب ها آن دور... و دست هایمان را مشت می کردیم و  می چپاندیم در جیب بادگیرها... (بادگیرهای خیالی...که در تهران جامانده...) و آتش دیشب را باز می گیراندیم و صبحانه...

باقالی ها را آویزان گوشمان کرده بودیم و عدس های عدسی، صبحانه روز دوم را از شب قبل بار کردیم روی آتش و خوش بختانه صبح با چهره گرد و له شده عدس ها مواجه شدیم. عدسی خوردیم،و نان و پنیر گوسفندی.

بچه ها با مسواک و خمیردندان یا با ظرف های نشسته شب قبل می آمدند لب چشمه (چشمه که دروغ است؛ یک پمپ بود و آب را از زمین می کشید و یک لوله که بی قفه آب می داد...) که با علیرضا (پدرام) رفتیم برای شستن نخود لوبیا های خیس خورده ی آبگوشت آن شب. و خدا آن کرم و جانورک های شناور روی آب نخودلوبیا ها را قرین رحمت خودش کند که اگر به بهانه آنها به صرافت شستن آن 2-3 کیلو بنشن نیافتاده بودیم، معلوم نبود چندتا دندان آن شب در تاریکی، پای قابلمه آب گوشت و گوشت کوبیده می شکست، یا چندنفر با خوردن آن همه گِل ته قابلمه عفونت استافیلوکوکی می گرفتند... عدسی را خوردیم، آب گوشت را بار کردیم و سرمان گرفت و رفتیم سراغ خربزه و خرسواری...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 22:19  توسط مرضیه.ع  |