هنوز یک روز از سفرنامه تالش-هشتپر مانده است. می دانم. بار و بنه ام جلوی در است و مسافر کویرم. یاسمن راست می گوید؛ تا به حال دوسفر مثل هم نرفته ام...
یکشنبه 4آبان ماه، احسان انتظاری، آقای ترحمی و یک راننده دانشگاه در اثر گازگرفتگی در یک حسینیه در دماوند کشته شدند... و دیروز رییس پردیس و یا یک نفر به نمایندگی او، حتی برای تسلیت و حترام، و نه پاسخگویی، در جمع دانشجویان و اساتید زیست شناسی حاضر نشد.
یک چشم ما خون بود و یک چشم اشک، رییس دانشکده بالای پله ها می ایستد، در چشم همکلاسی های احسان زل می رند و تسلیت می گوید... که اتفاق است و حادثه پیش می آید، و معاون پژوهشی وعده می دهد که اردوها را هم، به روی چشمف کنسل می کنیم... آن دیگری می گوید قسمت بوده است... و بعد از شنیدن همه این چرندیات استاد مشاور پروژه ای این گروه در راستای آن برای جمع آوری نمونه از منطقه دماوند رفته بودند افشا می کند که راننده تا 12 ظهر لنگ پول بنرین این سفر بوده و اگر 4ساعت تاخیر نداشتند، شب در راه بازگشت بودند و اقامت شبانه در یک حسینیه منتفی می شد...
فغان که بهای خون ناچیز است. فغان که بودجه فرهنگی تشکیلاتی بسیج دانشکده ما، یا هر خراب شده ی دیگر، اجازه می دهد که بدون هیچ محدودیتی در تعداد و با قبول کلیه هرینه ها سفر رامسر تدارک ببیند... و خودشان پیش از این اعلام کرده بودند که 25 میلیون تومن بابت رفت و امد، اقامت و خوراک در آن سفر هزینه کردند... و آقای خلج، راننده مرحوم دانشگاه، لنگ یک هزارم از این پول بوده است...
آخ از این دانشگاه مادر. آخ از این نان به نرخ روز خورها... آخ از استادی که دلش به درد نمی اید از اینکه اسم احسان را سرکلاس می خواند و جایش خالی است....
